طلبه نوشت
میان خاطرات شیرین

پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398

میان خاطرات شیرین

نشسته‌ام اینجا، میان خاطرات شیرین گذشته‌ام. کمی گلاب توی قوریِ چای می‌ریزم. استکانهایِ کمر باریکِ دور طلایی‌ام را در می‌آورم. چای را با نبات شیرین می‌کنم. کمی خاطره بازی می‌کنم. یادت هست؟! بله یادم هست! ماه رمضان بچگی‌هایم. ذوق روزه‌ اولی بودن، ذوق افطار و سحر، ذوق آمدن پنجشنبه و رفتن خانه‌ی آقا جانم، ذوق بیدار ماندن تا سحر …

نشسته‌ام اینجا، میان خاطرات شیرین گذشته‌ام. کمی گلاب توی قوریِ چای می‌ریزم. استکانهایِ کمر باریکِ دور طلایی‌ام را در می‌آورم. چای را با نبات شیرین می‌کنم. کمی خاطره بازی می‌کنم. یادت هست؟! بله یادم هست! ماه رمضان بچگی‌هایم. ذوق روزه‌ اولی بودن، ذوق افطار و سحر، ذوق آمدن پنجشنبه و رفتن خانه‌ی آقا جانم، ذوق بیدار ماندن تا سحر …

من و خاله هر دو روزه اولی بودیم. به گمانم ماه رمضان، اواخر بهار یا اوایل تابستان بود. از ذوق سحری خوردن تا سحر بیدار می‌نشستیم. زیر آسمان خدا ستاره‌ها را می‌شمردیم. هر کدام ستاره‌ای انتخاب می‌کردیم. به دنبال دب‌اکبر و دب‌اصغر می‌گشتیم. از لابلای انگشتانمان ماه را نگاه می‌کردیم. در خیالمان سفری به ماه داشتیم و بعد از ته دل می‌خندیدیم. صدای خنده‌مان در سکوت شب می‌پیچید. دایی تَشَری می‌زد: «بخوابید …!» خنده‌ی ریزی می‌کردیم و … 

گاهی سکوت می‌کردیم. هیچ صدایی نمی‌آمد، فقط صدای جیر جیرکها! بوی دمپختک مادر جان دالان خانه را پر می‌کرد. نزدیک سحر مادر جان زودتر از همه بیدار می‌شد. اول سماور نقره‌ایَش را روشن می‌کرد، پیچ رادیو را می‌چرخاند. روی ایوان می‌ایستاد. نصرت خانم، همسایه‌ی دیوار به دیوار را صدا می‌زد: «نصرت خانم بیداری؟ ...» چادرش را سر می‌کرد؛ یکی یکی‌ درِ خانه‌ی همسایه‌ها را می‌زد …

سفره را توی آشپزخانه‌ی نقلی و جمع و جورش پهن می‌کرد. دمپختک را توی مجمع مسی قدیمی‌اش می‌ریخت. یکی یکی همه بیدار می‌شدند … صدای دعای سحر توی گوشمان می‌پیچید … با صدایِ تا اذان صبح، پنج دقیقه بیشتر باقی نمانده، به تکاپو می‌افتادیم … وای! من چای با طعمِ گلابم را نخوردم …!

یادش بخیر! یادش بخیر! یاد جَمعهای بی‌ریا و صمیمی‌مان، یاد سفره‌های ساده و گرممان، یاد مادر جان، یاد آقا جان، یاد ماه رمضان بچگی‌هایم …

به قلم: مریم اسحاقیان

https://gaemaltaha.kowsarblog.ir