طلبه نوشت
هیچ در هیچ

پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398

هیچ در هیچ

دلت آرام می‌شود انگار صدایی می‌شنوی که می‌گوید خدایت سلام می‌رساند و گفته تو هم دعوتی… دلت گرم می‌شود به خدایی که همیشه منتظرت بوده. می‌دانی حالا که برسی او ایستاده منتظر تا مهمانش از راه برسد…

گم شده‌ام، در میان کهکشانها، میان منظومه نه، همین آسمان خودمان باز هم نه، میان همین آدم‌های زمین گم شده‌ام. دستش را که رها می‌کنم تهی می‌شوم. یک آن به خودم می آیم می‌بینم رفته‌ام تا لبه هیچ… شده‌ام یک هیچ در هیچِ تنها. خالی‌ام.

همین وقت‌هاست که فکر می‌کنم میانه‌ام با او بهم خورده است. به عقب که نگاه می‌کنم می‌بینم چه راحت نشستم به حراج مهربانیش. چه راحت خودم را به نشنیدن و ندیدن زدم. اما او که رابطه‌اش با بنده‌اش بهم نمی‌خورد. همین وقتها که یکهو دلت هوای خدا را می کند او هم بساط مهمانی‌اش را به پا می کند. انگار دلت را خوانده باشد که می خواند. که می‌بیند…

دلت آرام می‌شود انگار صدایی می‌شنوی که می‌گوید خدایت سلام می‌رساند و گفته تو هم دعوتی… دلت گرم می‌شود به خدایی که همیشه منتظرت بوده. می‌دانی حالا که برسی او ایستاده منتظر تا مهمانش از راه برسد…

با خودت می‌گویی سهم من همیشه چند لحظه غفلت بوده تا به خودم می‌آمدم همه چیز تمام شده بود. و این عادت همیشگی‌ام بوده اما تو دوباره و دوباره من را خوانده‌ای و هر بار بهتر از قبل شنیدی و در آغوشم کشیدی! هر بار بهانه می‌کنم و می‌گویم هوا دوگانه‌ست سخت است تو را نفس بکشم…هنوز پر از حرفی که بغل باز می‌کند و تو را در آغوش می کشد…

به قلم: آسیه طاهری سرتشنیزی