طلبه نوشت
نیاز یا بی‌نیازی؟

سه شنبه 17 ارديبهشت 1398

نیاز یا بی‌نیازی؟

زمین خشک و شوریده دلم سالهاست که هوای باران بر دل آرزو دارد اما جز از سراب سیراب نشد. چشمانم سالهاست که پای رفتن به خانه دل را ندارد گویی میان چشم و دلم فتنه ای نفاق کرده است. نه آرزویی برای دل مانده نه رمقی بر چشمانم برای باریدن.

هوای چشمانم امسال جور دیگر به میهمانی دعوت است گویی قراری با دل دارد که نوید رحمتی بی پایان را برایم ارمغان دارد.
زمین خشک و شوریده دلم سالهاست که هوای باران بر دل آرزو دارد اما جز از سراب سیراب نشد.
چشمانم سالهاست که پای رفتن به خانه دل را ندارد گویی میان چشم و دلم فتنه ای نفاق کرده است.
نه آرزویی برای دل مانده نه رمقی بر چشمانم برای باریدن.
در گذشته های نه چندان دور دلم زمین حاصلخیزی بود که بهترین محصول را به چشمانم هدیه می داد و سرشار از عشق بود و به دور از کینه!
چشمانم به ذوق دیدار دل اشک شوق می ریخت و دریایی بر دلم نقش میبست همین بود که میان دل و دیده عشقی بود همچون عشقهای آسمانی اما...
چند سالیست دل و دیده عجیب با هم غریبه شده اند، این را حال بد این روزهایم به من خبر داد.
وقتی خبر دار شدم دلم سراغ گریه نمیگیرد و دیده ام بر فراق دل نمیگرید، لحظه ای درنگ و بعد کمی تفکر به من فهماند یه جای کار میلنگد.
قرار بود در مدرسه عشق عاشقی بیاموزم نه جدایی دل از دیده!
روزهای سالهای قبل را مرور میکنم چقدر غرق نیاز بودم در حال بی نیازی!
سجاده دل را که به سوی معشوق میگشودم خود به خود سفره دل پهن میگشت و صدای چِک چِک باران دیده دل را به مِیِ ساقی عشق سرمست میکرد و دیگر هرآنچه بود عشق بود و عشق بود و فقط عشق...
و من می ماندم و یک حال خوش از بی نیازی!
به هوای، هوایی تازه تر پا به سرزمین عشق گذاشتم تا اینبار مدهوش شوم از صدای عشق اما!... الفبای عاشقی در کتابهای مدرسه به من عشق که نیاموخت هیچ بلکه میان دل و دیده هم جدایی انداخت.
قبل از ورود به مدرسه عاشقی نمیدانستم عشق را چگونه مینویسند اما طوری عاشقی میکردم که گویی فقط من بودم و معشوق، همین که پی به راز نوشتنش بردم نیازم فراموشم شد، و فقط حفظ کردم و حفظ کردم حفظ! بی آنکه بیندیشم چرا می آموزم؟!
فصل میهمانی خدا آغاز شده است به یاد روزهای بی سوادی سجاده عشق را میگشایم و دل و دیده را به یاد روزهای خوش سر مستی با خاطرات شیرین به محفل زیبای عشقبازی دعوت میکنم و آنگاه دستهای پر از نیازم را با دل همصدا میکنم و با صدایِ آوازینِ بارانِ دیده ام نیازم را ابراز میکنم و میگویم:
بار خدایا هیچگاه مرا به خودت بی نیاز مکن الهی آمین

به قلم: مرضیه روشن پژوه