طلبه نوشت
باغبان

شنبه 14 ارديبهشت 1398

باغبان

یادش بخیر! لمس سبزه و خاک و غلت زدن میان گل‌ها و مست شدن از بوی بهار نارنج، کار هر روز من بعد از زنگ آخر مدرسه بود!

درختان با شکوفه‌هاشان، فرش لطیفی برای عابران گستراندند.

کودک درونم دل‌دل می‌کند که کفش‌ها و جوراب‌هایش را در آورد و با پاهایش لطافت فرشِ از جنس شکوفه‌های بهاری را لمس کند.

یادش بخیر! لمس سبزه و خاک و غلت زدن میان گل‌ها و مست شدن از بوی بهار نارنج، کار هر روز من بعد از زنگ آخر مدرسه بود!

همان دورانی که دخترک دبستانی بودم با کیفی صورتی و مقنعه‌ایی سفید که خط چانه‌اش نزدیک گونه‌هایم بود و همیشه چند تار موی پریشان از گوشه و کنارش بیرون زده بود.

لپ‌های همیشه قرمزم هم به خاطر دویدن در کوچه‌ی بها، قرمزتر از همیشه می‌شد.

راستی گفتم کوچه بهار، کوچه‌ی نزدیک به دبستانم  که اسمش را خودم گذاشته بودم بهار، آخر همیشه سر سبز و قشنگ بود.

گل‌های ریز صورتی ایی که از دیوار خانه‌ی خاله زینب تا دروازه‌ی خانه‌ی خاله مریم ادامه داشت، کوچه بهار را زیبا تر می‌کرد.

یادم هست که روز معلم، با دسته‌ایی ازگل‌های ریز صورتی خاله زینب، روانه مدرسه می‌شدم و گل‌ها را کنار نیمکتم جاسازی می‌کردم و تا زنگ کلاس بخورد دل توی دلم نبود که معلم مهربانم بیاید و گل ها را تقدیمش کنم .

گلی که تقدیم می‌شد به باغبانی که با آب زلال وجودش گل درونم را آبیاری نمود و با محبت دستانش پرورشم داد.

تمام گل‌های عالم تقدیم به همه معلمان و اساتید گرانقدر

با تمام وجود می گویم: روزتان مبارک

باغبانان باغ علم 

به قلم: سیده زهرا رضایی المشیری