طلبه نوشت
چای، عشق، خاطره

سه شنبه 10 ارديبهشت 1398

چای، عشق، خاطره

رو‌به‌روی هم روی زمین می‌نشینیم. صدا بلند می‌کنم، دختری بدو چایی مامان پز و پدر ریز آماده شد. جرعه‌جرعه عشق می‌نوشیم.

ساعت نزدیک پنج است. خواب کوتاه عصرگاهی به پایان رسیده، کمی اینطرف و آنطرف چرخیدم و بالاخره از زمین بلند شدم و نشستم.
همانطور نشسته خودم را بالا کشیدم، تا سرک بکشم و از اوضاع و احوال ملک خصوصی‌ام همان آشپزخانه باخبر شوم.

آفرین، زیر کتری روشن بود و صدای قل‌قل‌های ریز کتری را شنیدم و بخار آب به چشم ‌دیده می‌شد.
دست روی زانو، یا علی گویان بلند می‌شوم.وارد مملکت خویش می‌شوم.
دست دراز کرده و قوری را بر می‌دارم.
دو سه قاشق چای سیاه و چند پر بهار نارنج، بعدآب می‌بندم به قوری و سرگرم جمع و جور کردن می‌شوم، تا چای دم بکشد.
استکان‌ها ردیف روی دامن نعلبکی‌ها می‌نشینند و با مروارید نقل‌های سفید مزین می‌شوند.
صدایم می‌کنی:"بهار من بریزم یا تو".
می‌گویم:"خودم می‌ریزم بشین".
جلو تر می‌آیم، بعد از کمی مکث، می‌گویم:” پاشو خودت بریز".
دلت قنج می‌رود، که اجازه‌ی ورود به آشپزخانه را صادر کردم.
لبخند بر لب مشغول ریختن چای می‌شوی.
رو‌به‌روی هم روی زمین می‌نشینیم. صدا بلند می‌کنم، دختری بدو چایی مامان پز و پدر ریز آماده شد. جرعه‌جرعه عشق می‌نوشیم.
تمام که می‌شود، جمع کردنش با دخترجان و شستنش با من.
مزه‌ی شیرین این مشارکت جذاب، تا صبح فردا زیر زبان‌مان باقی می‌ماند.
چای سیاه و تلخ شیرین می‌شود با جمع شدن و خاطره سازی برای ما سه نفر.

به قلم: بهاره شیرخانی
https://ramisa.kowsarblog.ir/