طلبه نوشت
لوبیای سحرآمیز

یکشنبه 25 فروردين 1398

لوبیای سحرآمیز

بزرگ که شدم فهمیدم آن لوبیا وجود ندارد و من نمی‌توانم به سرزمین غولها بروم اما فهمیدم یک سری چیزهای سحرآمیز دیگر وجود دارند که امروز که نگاه‌شان می‌کنی فردا سر به فلک می‌کشند، مثل قیمت اجناس، تورم، دلارو...

بچه که بودم گمان می کردم لوبیای سحرآمیز وجود دارد، همیشه در رویاهایم به او فکر می کردم که روزی این لوبیا را پیدا خواهم کرد و آن را خواهم کاشت و به آسمان، خانه ی غولهای ثروتمند میروم و آن مرغ تخم طلا و آن تار طلایی را با خود به زمین می آورم و مردمم را خوشحال و ثروتمند می کنم.


اما بزرگ که شدم فهمیدم آن لوبیا وجود ندارد و من نمی‌توانم به سرزمین غولها بروم اما فهمیدم یک سری چیزهای سحرآمیز دیگر وجود دارند که امروز که نگاه‌شان می‌کنی فردا سر به فلک می‌کشند، مثل قیمت اجناس، تورم، دلارو...

البته ، عده‌ای هم لوبیای سحرآمیز دارند و مرغ تخم طلای خودمان را می‌دزدند و برای غول‌ها می‌برند وما می‌مانیم و روزهای سخت....

حال ما معمولی‌ها باید چه کنیم؟ ما که نه مرغ ِتخم طلایی داریم و نه لوبیایی!

من فهمیده‌ام؛ مردمم با مال دیگران، شاد نمی‌شوند.

من فهمیده‌ام؛ مردمم با ثروت باد آورده ، بی‌نیاز نمی‌شوند.

من فهمیده‌ام مردمم به حمایت من نیاز دارند که موجب رونق کارشان شوم وباعث فزونی قدرت تولیدشان.

پس حمایت از تولید ملی، فقط وظیفه نیست، آرمان و آرزوی کودکی همه‌ی ما برای خوشبختی ملت‌مان است.

به قلم: سیده رؤیا طباطبائی اصل