طلبه نوشت
آن روزها...

سه شنبه 7 اسفند 1397

آن روزها...

در و دیوار این عمارت برایم ذکر خدا را داشت. با ضمیر ناخودآگاهم تکبیر و تهلیل همه خشتهایش را می شنیدم. نشستن زیر درخت گردو و توت وسط حیاطش و حرکت ملایم برگها در نسیم آرام عصرگاهش را با هیچ جای دنیا عوض نمی کردم. عرفانمان با شکوفه های انارش گل می کرد و با هر دانه گردو به ثمر می نشست. طلبه هایش هم جنسشان آسمانی تر بود. حوزه را از جان و دل دوست داشتند و برای کار فی سبیل الله در حوزه سر و دست می شکستند. آنها که مجرد بودند معمولا تا دم غروب برای رتق و فتق کارهای فرهنگی می ماندند و آنها که متاهل بودند از فضای خانه گرفته تا ماشین و هر چه داشتند بدون هیچ چشم داشتی برای حوزه مایه می گذاشتند. تنها انتظارشان آن بود که صاحب حوزه آنها عنایتی کند و اسمشان را در لیست سربازان خود رد کند.

آن روزها که عشق طلبگی داشتم وقتی از جلوی ساختمان حوزه رد میشدم هوای حوزه رفتن تا چند روز حالم را دگرگون می کرد.
چند بار به بهانه های مختلف وارد حوزه شدم. برخورد مادرانه مدیر، آرام و بی انتظار به جانم می نشست. آنجا را اصلا زمینی نمی دانستم.
در آزمون حوزه که قبول شدم یادم هست مصاحبه ها را سخت می گرفتند. تقید داشتند به اینکه طلبه قرائت خوبی از سوره های قرآن داشته باشد و قبل از ورودش به حوزه پوششی در خور یک خانم طلبه داشته باشد. خیلی مهم بود چه کسانی قرار است بار امانت الگو بودن را به دوش بکشد. درباره خانواده طلاب هم تحقیقات مفصلی در محل می کردند.
هر سال بین 25 تا 30 نفر را از بین حدود 400 تا 600 داوطلب انتخاب می کردند. من حتی یادم می آید در آزمونی که شرکت کردم بعضیها بدون چادر و جوراب برای شرکت در آزمون آمده بودند. نمی دانم درباره حوزه و تحصیل در حوزه چه فکر می کردند و چه انگیزه ای برای این کار داشتند.
حوزه ما یک ساختمان قدیمی بود با بنایی که نیاز به مرمت اساسی داشت. اما ظاهرش را کمی آراسته بودند. با حوضی در وسط حیاط بزرگ و اتاقهایی که نجیب و کم توقع در کنار هم ایستاده بودند. در کنار ساختمان حوزه مسجدی بود که یکی از دیوارهایش با حوزه مشترک بود. دو درب بزرگ از مسجد به حیاط حوزه باز می شد و معنویت حوزه را به بلوغ رسانده بود. قبل از آنکه طلاب خواهر آن را به ارث ببرند، سالها محل تحصیل طلاب برادر بود. در یکی از اتاقها یکی از همان طلاب برادر، دفن شده بود. می گفتند هنگام سجده نماز شب از معراج طلبگی اش به زمین باز نگشته بود و در همان سجده گاه، آرام گرفته بود.

در و دیوار این عمارت برایم ذکر خدا را داشت. با ضمیر ناخودآگاهم تکبیر و تهلیل همه خشتهایش را می شنیدم. نشستن زیر درخت گردو و توت وسط حیاطش و حرکت ملایم برگها در نسیم آرام عصرگاهش را با هیچ جای دنیا عوض نمی کردم. عرفانمان با شکوفه های انارش گل می کرد و با هر دانه گردو به ثمر می نشست.
طلبه هایش هم جنسشان آسمانی تر بود. حوزه را از جان و دل دوست داشتند و برای کار فی سبیل الله در حوزه سر و دست می شکستند. آنها که مجرد بودند معمولا تا دم غروب برای رتق و فتق کارهای فرهنگی می ماندند و آنها که متاهل بودند از فضای خانه گرفته تا ماشین و هر چه داشتند بدون هیچ چشم داشتی برای حوزه مایه می گذاشتند. تنها انتظارشان آن بود که صاحب حوزه آنها عنایتی کند و اسمشان را در لیست سربازان خود رد کند.
حوزه ها اما الان شیک و پیک شده اند. ساختمانهای بزرگ و چند طبقه و وسیع دارند. لوکس و چشم گیر شده اند. مدیر دیگر مجبور نیست یک فضای محدود را با دیوار مجازی تبدیل به دو سه اتاق کند. برای همه معاونتها و بخش ها اتاقهایی مجزا دارند. به برکت این ساختمانهای بزرگ هر ساله تعداد زیادی طلبه جذب حوزه می شوند. دیگر از موکتهای رنگ و رو رفته ای که خالصانه و بی ریا و بی زحمت روی آنها می نشستیم خبری نیست. من آن نیتهای خالص چند وقت پیش را هم از در و دیوار و آدمهای حوزه های الان حس نمی کنم.
طلبه مدرن امروزی با کفش وارد کلاس درس می شود. روی صندلی هم می نشیند. مثل دانشگاه واحد پاس می کند. نمره میان ترم و پایان ترم می گیرد.کلی با استاد هم سر نمره بحث می کند و اگر هم لازم باشد حرمت استاد را به خاطر نیم نمره زیر پا می گذارد!
حوصله کار فرهنگی را هم ندارد. چون ممکن است به درسش خوب نرسد و معدلش افت کند. به نظر او اصلا این ساعات فرهنگی چه معنایی دارند. خیلی خسته کننده و کرخت و بی حالند. سخنرانان تکراری و حرفهای تکراری! ای کاش ساعات فرهنگی حذف شوند تا آنها به درسشان برسند!
با مباحثه هم رابطه خوبی ندارد. چه دلیلی دارد وقتش را صرف توضیح درس برای دیگری کند؟!
طلبه عملا در این نظام آموزشی تبدیل شده به یک دانشجوی الهیات و معارف و حوزه رویکردش از کیفیت و پرورش نیروهای تهذیب یافته تغییر یافته به سمت کمیت و آموزش طلاب بیشتر و بیشتر. شرط سنی هم تغییر کرده و با تاسف، اکنون طلبه هایی پا به حوزه می گذارند که پا به دهه چهلم زندگی گذاشته اند. یعنی کسانی که تقریبا شاکله شخصیتی آنها شکل گرفته است و مشکل بتوان در کسانی که شاخصه های اخلاقی آنها نهادینه شده است تغییرات پایدار ایجاد کرد.
نمی گویم با وسعت یافتن و تجهیز حوزه ها و بیشتر شدن تعداد طلبه ها مخالفم. اما اینکه ظاهرگرایی و تجملات صوری ما را از هدف اصلی حوزه بازبدارد مصیبتی است که جبران پذیر نیست.
پروژه نفوذ یکی از طرقش شاید این باشد که با پرداختن به مسایل حاشیه ای و غیر اصلی، حوزه از روح عرفان و معنویت روزبروز خالی تر شود و به سمت مدرنیزه شدن پیش رود.

به قلم: رقیه رحیمی

برچسب ها: چی شد طلبه شدم