طلبه نوشت
عطر نارنج

پنجشنبه 13 دى 1397

عطر نارنج

سیم روح بخش نیمه شب ،از میان پنجره ی نیمه باز داخل میشود و پرده یِ حریرِ بازی گوش را به تکاپو وا می دارد و اتاق پر میشود از عطر بهار نارنج... ذهنم پر میشود از خاطرات...بوی بهار نارنج را دوست داشتی ، لا به لای مفاتیحت چند شکوفه گذاشته بودی ... همیشه که دعای توسل میخواندی اتاق پر میشد از عطر نفس های تو و بوی شکوفه های نارنج...

رو میکنم به چهره ی مانند ماهت که ماه آسمانِ بی پناهیم تویی..
نم چشمانِ بی قرارت چه شب ها نوشداروی بی قراری هایم بود...
همان شب ها که فریاد بی پناهیم در هیاهوی باد ها گم می شد....
سخت است لب بگشایم تا بشنوی سخن های بقچه پیچ شده ی قلبم را...
اصلا بگو چگونه لب باز کنم؟ وقتی که از چشمانم میخوانی سخنان ناگفته را...
همیشه خوب حرف هایم را از نگاهم میخواندی...
امشب از آن شب هایی ست که دلم پُر است و فریاد دل تنگی سر داده
می دانم که میدانی چه اندازه دل تنگ تو هستم ...
نگاهم که سُر میخورد سمت لبخند زیبایت ، کوبش بی امان قلبم گوش فلک را کر می کند...
طنینِ نفس های گرمت ، هنوز هم در هوای خانه می پیچد، عطر سجاده ی سبزت هنوز همان فیض حضورت را تداعی میکند...
نسیم روح بخش نیمه شب ،از میان پنجره ی نیمه باز داخل میشود و
پرده یِ حریرِ بازی گوش را به تکاپو وا می دارد و
اتاق پر میشود از عطر بهار نارنج...
ذهنم پر میشود از خاطرات...بوی بهار نارنج را دوست داشتی ، لا به لای مفاتیحت چند شکوفه گذاشته بودی ... همیشه که دعای توسل میخواندی اتاق پر میشد از عطر نفس های تو و بوی شکوفه های نارنج...
نگاهم را دوباره به عکست میدوزم ، دلم پَر میکشد به آسمان چشمانت ، همان جا ابر دلم فرود میاید و بارانی میشوم ...
شروع میکنم به درد ودل کردن با آنکه میدانم با نگاه شناسیت حرف های ناگفته ام را از بری...
آخرین قطره اشک هم از گونه هایم جاری میشود و می پیوندد به رودخانه ایی که اشک هایم روی شیشه ی قاب عکست ایجاد کرد... با چادرم اشک هایم را کنار میزنم، نگاهم را میدوزم به لبخندت
لبخند میزنم ، لبخندی که تضاد عجیبی با چشمان سرخ و تب دارم دارد..
بانگ اذان از گنبد فیروزه ایی به گوش می رسد ، زمان بندگی فرا رسید...
اینک اما حس سبک بالی دارم ،آماده پرواز میشوم..
سجاده عطراگینت باند فرودگاه است و مقصدش عرش خدا !

به قلم: سیده زهرا رضایی المشیری