طلبه نوشت
قورمه سبزی

سه شنبه 11 دى 1397

قورمه سبزی

_الحمدلله شوهر من یه حقوق حداقلی داره اما اون بیچاره هیچی تو دست و بارش نیست، بعدش هم خدا برکتش را می ده، تو غصه نخور. خدا را شکر خرج دکتر و دوا نداریم. انشاءالله سلامتی برای همه باشه برای ما هم باشه، خدا خودش گفته از خویشان و اقوام غافل نشید، منم در حد وسعم حرف خدا راگوش می کنم انشاءالله یه نظری بهمون بکنه.

از اتوبوس پیاده شدم و با احتیاط ازعرض خیابان عبور کرده؛ در مسیر اصلی خیابان قرار گرفتم.
عروس همسایه را دیدم که آرام آرام راه می رفت؛
یادم افتادکه باردار است و منتظر دومین فرزند.
سلام و احوال پرسی کردم،
متقابلا سلام و احوال پرسی شنیدم و برای احترام به او، قدم هایم را آهسته تر کردم.
پرسید:
_ نکنه از خرید برمی گردی؟
_نه من با شوهرم می رم خرید و بدون او هرگز…
خندهء جذابی کرد و جواب داد:
_منم اصولا با آقامون می رم خرید اما، امروز مجبور شدم تنها برم و با این وضعم اتوبوس سواری کنم.
_ ایرادی نداره ، اگه به خودت سخت نگیری هم فاله ، هم تماشا.
عروس همسایه پلاستیک زیر چادرش را بیرون آورد و در حالی که از این دست به دست دیگر می داد، به من نشان داد و گفت:
_ باورت میشه همین نیم کیلو گوشت شده ۳۵ هزار تومن؟
گفتم:
_ هیچ چیز غیرممکن نیست و با هم خندیدیم.
_چند وقتی هست که بچه ام هوس قرمه سبزی کرده و من هی امروز و فردا می کنم و هرسری یه بهانه می آرم ،آخه گوشت نداشتیم و روم نمی شد به شوهرم بگم، با این وضع حقوق و مخارج و قسطا.
امروز ته موندهء حقوق را جمع کردم و گوشت خریدم تا بچه ام به هوسش برسه.
تازه مهمون هم دعوت کردم، خونواده برادر شوهرم ؛بهشون گفتم برای شام بیاند پیش ما.
گفتم: بااین اوضاع جسمی و مالی، مهمون!؟
_ برادر شوهرم چند وقته بیکاره، دست اونم خالیه، گفتم شاید بچه های اونم هوس قرمه سبزی کرده باشند.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_آخه بعد چند وقت گوشت خریدی و حالا یه شبه می خوای تمومش کنی؟!
گفت:
_الحمدلله شوهر من یه حقوق حداقلی داره اما اون بیچاره هیچی تو دست و بارش نیست، بعدش هم خدا برکتش را می ده، تو غصه نخور.
خدا را شکر خرج دکتر و دوا نداریم. انشاءالله سلامتی برای همه باشه برای ما هم باشه،
خدا خودش گفته از خویشان و اقوام غافل نشید، منم در حد وسعم حرف خدا راگوش می کنم انشاءالله یه نظری بهمون بکنه.
داخل کوچه رسیده بودیم؛ داشت برای من دستور قرمه سبزی جا افتاده می داد اما، من به بزرگی دل و صفای روح او فکر می کردم و از قرمه سبزی عروس پز هیچ چیز نفهمیدم.

به قلم: فریبا حقیقی

http://kosar-esfahan.kowsarblog.ir/