طلبه نوشت
پله پله تا آسمان

پنجشنبه 22 آذر 1397

پله پله تا آسمان

پله پله به سوی آسمان قدم بر میدارم. دانه دانه بدی ها را زیر پایم میفشارم. از عجب و تکبر رد می شوم و دروغ و غیبت را پشت سر میگذارم. با رذیلت ها که خداحافظی کنم نوبت به سلامی دیگر می رسد! به ماموریت بندگی ام سلام می کنم و دفتر سربازی ام گشوده می شود. ساختمان ما، ساختمان آسمان است. در و دیوار و زمین، همه چیزش آبیست. مدام یادم می آورد که خالقم مرا برای زمین نیافریده است. مشغول درس و بحثم، برای برکت علمم از شما شفاعت می خواهم. هر جا کم می آورم، دست به دامانتان می شوم.

صبح به صبح، از میله های آهنی و سپیدرنگ درهای ورودی که عبور می کنم، چند قدم جلوتر، خورشید روزهایم طلوع می کند. گنبد طلاییتان را که میبینم، نور به حال و هوایم می بارد و آمادۀ آغاز می شوم.
مگر می شود دیگر روزی را بدون سلام دادن بر شما شروع کرد ای آقای کریم ملک ری؟
سلام می دهم، قول و قرارم را مرور می کنم و رهسپار جایی می شوم که سالهاست در و دیوارش مستمع قال الباقر(ع) و قال الصادق ها بوده اند. به فرمانده ام سلام میدهم:«صلی الله علیک یا اباصالح المهدی!»
پله پله به سوی آسمان قدم بر میدارم. دانه دانه بدی ها را زیر پایم میفشارم. از عجب و تکبر رد می شوم و دروغ و غیبت را پشت سر میگذارم. با رذیلت ها که خداحافظی کنم نوبت به سلامی دیگر می رسد! به ماموریت بندگی ام سلام می کنم و دفتر سربازی ام گشوده می شود.
ساختمان ما، ساختمان آسمان است. در و دیوار و زمین، همه چیزش آبیست. مدام یادم می آورد که خالقم مرا برای زمین نیافریده است.
مشغول درس و بحثم، برای برکت علمم از شما شفاعت می خواهم. هر جا کم می آورم، دست به دامانتان می شوم.
در جوار شما نفس میکشم، وجودم در کنار شما قد می کشد و ذره ذره ی من در هوای حرم جانی تازه می گیرد. از وقتی هر روزم را کنار شما می گذرانم، بیشتر به شما فکر میکنم...
به اینکه فراتر از این احساس، از شما چه می دانم.

دلم میخواهد پا جای پاهای مبارک شما بگذارم، همقدم با قدمهای قدسی شما، بهترین سرباز امام زمانم باشم... درست شبیه شما که محضر ائمۀ معصومین را درک کردید و در هوای چهار امام بزرگوار نفس کشیدید. شمس الشموس، امام رضا(علیه آلاف تحیة و السلام) برایتان نامه نوشتند و امام زمانتان، حضرت هادی(ع) دلها در رثایتان سخن ها فرمودند.
آقای بخشنده! ای فرزند سفره دار کرم! حضرت شاه!
ای بندۀ خدای عظیم!
میخواهم در روز میلادتان با شما، عهدی ابدی ببندم. عهدی که دیگر وصل به توسل های گاه و بیگاه امتحان های زمینی ام نباشد، عهدی که حتی محدود به سالهای در جوار شما تلمذ کردن نشود، قول و قراری همیشگی...
می خواهم عزمم را جزم کنم تا مثل شما، سرباز مجاهد امام غریب زمانم باشم. امامی که باید یارانی از جنس عبدالعظیم حسنی داشته باشد تا این غربت نفس گیر پایان گیرد، تا تشنگی زمین سیراب شود، تا خشم آسمان فرو بنشیند...
مگر میشود سیدالکریم باشید و دست های منِ طالب هدایت را رها کنید؟
مگر میشود همسایه ی محتاجتان را فراموش کنید؟
اهل کرم می بخشند و به کم و کاستی آنکه از آنها سخاوت هدیه می گیرد نگاه نمی کنند.

تا عمر دارم مدیون شما هستم و چه خوشبختم که همه مرا به نام شما می شناسند!
چه زیباست طلبۀ حوزۀ محدث بزرگی چون شما بودن... طلبۀ حوزۀ حضرت عبدالعظیم...
باید کاری برای غربتتان کنم، غربت شما در میان مردمی که هم جوارتان هستند و از شما کم می دانند.

به قلم: محدثه سادات نبی یان جوردی