طلبه نوشت
لیلا حبیب

سه شنبه 29 آبان 1397

لیلا حبیب

اسم امیرالمومنین دلم را می‌لرزاند، به آقا سلام می‌دهم و می‌روم پی پیدا کردن خادم. خادمی را بین جمعیت کاروانی که تازه وارد صحن شده بود پیدا می‌کنم. سرش شلوغ است، برایش توضیح می‌دهم، خادم هم انگار عربی زیاد بلد نیست. به پیرزن می‌گوید برو سمت گمشدگان، گوشه‌ی صحن، پیرزن ترسیده است و به من نگاه می‌کند، به خادم می‌گوید: تنها بروم؟ خادم به من نگاه می‌کند و می‌گوید “شما همراهش می‌رید؟؟”

همین‌طور در یکی از صحن‌ها قدم می‌زنم و ذکر می‌گویم، صدای ِ لا اله الا الله از دور می‌آید، به عقب که نگاه می‌کنم، عده‌ای تابوت به دوش و سیاه به تن به سمت من می‌آیند. خادمی جلوتر از آن‌ها حرکت می‌کند و آن‌ها را راهنمایی می‌کند به گوشه‌ای از صحن، تابوت را روی زمین می‌گذارند، دور تابوت حلقه می‌زنند و خادم در راس جمعیت، بالای سر تابوت می‌ایستد و به آقا سلام می‌دهد و از ایشان شفاعت می‌خواهد برای میت. از حضار می‌پرسد که میت چطور آدمی است؟ بقیه می‌گویند: خوب، عالی. خادم گفت شما همه با هم بگید خدا بیامرزدش. آخوندی آمده و می‌خواهند نماز میت را شروع کنند. من هم در تمام لحظات میت را خودم فرض می‌کنم هر چه تلاش می‌کنم که روح میت را در حوالی جسدش پیدا کنم، پیدا نشد. نمی‌دانم حتما او هم برای طلب شفاعت به سمت ضریح عشق رفته است. من هم باشم حتما همین کار را انجام می‌دهم. نماز میت تمام شده است، دارند تابوت را به دوش می‌گذارند تا او را به سمت خانه‌ی ابدی‌اش ببرند، الان هیچ کس جز خودش، حال خودش را نمی‌فهمد.
شروع می‌کنم به قدم زدن، به صحن انقلاب می‌روم.ظهر است هر چه می‌گردم جای دنجی پیدا نمی‌کنم، هر چند که جای‌جای صحن و حرم، دنج است. وسط صحن، جایی که سایه است می‌نشینم. عده‌ای تکی و دو نفره وسط صحن نشسته‌اند. زنی تنها نشسته است، کنارش می‌نشینم. می‌خواهم وسط صحن تنها نباشم. شروع می‌کنم به خواندن زیارت جامعه کبیره، یکی دو صفحه می‌خوانم که زن صورتش را سمتم بر می‌گرداند،به او که نگاه می‌کنم، پیر است، هنوز دارد به من نگاه می‌کند، دست در کیفش می‌کند شماره‌ای درمی‌آورد و به همراه گوشی‌اش به من می‌دهد و می‌گوید: رقم، رقم. او می خواهد برایش شماره‌گیری کنم، شماره‌ی هتل رضا است. چندین مرتبه شماره را می‌گیرم ولی تماس برقرار نمی‌شود. دست و پا شکسته به او می‌فهماندم که تماس برقرار نمی‌شود. نگرانی را از چشمانش متوجه می‌شوم.دوباره شروع می‌کنم به جامعه خواندن؛ ولی حواسم پی پیرزن است، دارد گریه می‌کند و هی می‌گوید: ادرکنی ادرکنی میگوید: ادرکنی یا امیر المومنین.
اسم امیرالمومنین دلم را می‌لرزاند، به آقا سلام می‌دهم و می‌روم پی پیدا کردن خادم. خادمی را بین جمعیت کاروانی که تازه وارد صحن شده بود پیدا می‌کنم. سرش شلوغ است، برایش توضیح می‌دهم، خادم هم انگار عربی زیاد بلد نیست. به پیرزن می‌گوید برو سمت گمشدگان، گوشه‌ی صحن، پیرزن ترسیده است و به من نگاه می‌کند، به خادم می‌گوید: تنها بروم؟ خادم به من نگاه می‌کند و می‌گوید “شما همراهش می‌رید؟؟”
پیرزن سریع برمی‌گردد و مرا نگاه می‌کند، می‌خواهد ببیند من همراهش می‌روم یا نه. و من به خادم می‌گویم: با کمال میل. همراه‌ ِ پیرزن حرکت می‌کنم، به اتاق گمشدگان می‌رسیم، برای خادم توضیح می‌دهم و او از پیرزن اسمش را می‌پرسد و پیرزن می‌گوید: لیلا حبیب، لیلا حبیب..
خادم شماره‌ی هتل را می‌گیرد و با دختر پیرزن صحبت می‌کند و او می‌گوید که مادرش را صبح در شلوغی جمعیت گم کرده است. نفس راحتی می‌کشم، الحمدللهی می‌گویم و به پیرزن اشاره می‌کنم که من دیگر باید بروم. پیرزن ناراحت می‌شود، فکر می‌کنم دوست دارد با او به عراق بروم(خنده) دستم را به زور می‌بوسد، من هم دستش را می‌بوسم و از او می‌خواهم نزد امام حسین علیه‌السلام برای شفای مادرم دعا کند. پیرزن شوع می‌کند به گریه کردن و می‌گوید امام حسین علیه‌السلام، امیرالمومنین علیه‌السلام، حضرت ابالفضل، اسم ایشان را می‌آورد و به من اطمینان می‌دهد که دعا می‌کند و از من می‌خواهد که اسم مادرم را بر روی کاغذ بنویسم و من اسم مادرم، پدرم و خودم را روی کاغذ می‌نویسم و به او می‌دهم. کاغذ را می‌بوسد و داخل کیفش می‌گذارد از او خداحافظی می‌کنم و آخرین حرفهایی که از او می‌شنوم… خیر الدنیا و الآخره است..
چه حال ِ خوشی دارم..در خانه‌ی امام رضا علیه‌السلام و خادم  امیر المومنین شدن..

http://ahlparvaz.kowsarblog.ir/