طلبه نوشت
روضه مادر پیش بابا

پنجشنبه 24 آبان 1397

روضه مادر پیش بابا

قدم برمی‌داشتم و قلبم می‌ایستاد. نه نمی‌شود! نمی‌شود روضه ی مادر خواند. ابهت بابا همینطوری قلبم را دارد از جا می‌کند. روضه خواندن نمی‌خواهم برای اینکه جان بدهم.

بار اولی باشد که بروی عتبات مقدسه‌ی عراق و یکی به تو گفته باشد تو که روضه خوانی، هرکجا رفتی روضه بخوان؛ حتما قلبت می‌ایستد.
وقتی از ماشین پیاده شدم و حرم امیرالمومنین علی علیه السلام را جلوی رویم دیدم داشتم قالب تهی می‌کردم. جزبه‌ی مولا مرا گرفته بود. هر چه ادب کردم و سر انداختم پایین و آرام آرام راه رفتم که نرسم نشد. قلبم به سختی میزد. نفسم بند آمده بود. غربت بابا که هیچ، مظلومیتش داشت مرا می‌کشت.  با بغض و سر افکنده و نفس بند آمده گفتم:" راضیه سادات. خدا بگم چکارت نکنه. چه کسی می‌تواند اینجا روضه بخواند که تو به من گفتی؟ مگر کسی جرات دارد اینجا پیش غیرت الله روضه ی مادر بخواند؟" و دوباره گفتم:" خوب تو دخترشان هستی. وقتی می‌گوئی لابد باید بخوانم. من که تاحالا اینجا نیامده‌ام."
قدم برمی‌داشتم و قلبم می‌ایستاد. نه نمی‌شود! نمی‌شود روضه ی مادر خواند. ابهت بابا همینطوری قلبم را دارد از جا می‌کند. روضه خواندن نمی‌خواهم برای اینکه جان بدهم.
خیابان سوت و کور بود. آخر نیمه های شب بود. یکی دو نفر بیشتر در کوچه‌ها رفت و آمد نمی‌کردند. چیزی پیدا نمی‌کردم که حواسم را پرت کند و به سمت حرم کشیده نشوم. سرم را یک لحظه بلند کردم و دیدم کنار گنبد نورانی‌اش نوشته شده " السلام علیک یا ابالحسن"
سلام بابای مظلوم من.  تا حالا نمی‌دانستم اول مظلوم عالم یعنی چی؟ یعنی دستهای بسته و ناموس خدا زیر دست و پا
سلام بابای غریبم. چه کسی اولین بار گفت باید نزد شما روضه‌ی مادر بخوانند؟ مگر در محضر غیرت الله میتوان این‌گونه رفتار کرد؟
قلبم دارد از جا کنده می‌شود بابا!