طلبه نوشت
دعوت‌نامه‌ای از ملکوت

سه شنبه 1 اسفند 1396

دعوت‌نامه‌ای از ملکوت

بعد از فارغ‎التحصیلی از دانشگاه برای کار به کاریابی‎ها و آموزشگاه‎ها سر زدم. کارشناسی زبان انگلیسی خوانده بودم، رشته‎ای که اگر با آن کار نکنی بی‎فایده است. یادم می‎آید روزی با خواهرم به کاریابی رفتیم، البته پیش از رفتن تماس گرفته بودیم. مدیر کاریابی و کارکنانش خانم‎های موقر و محجبه‎ای بودند. اما خانم مدیر با دیدن ما تعجب کرد، چون کار پیشنهادی آن‎ها منشی یک شرکت خصوصی در شهرمان بود. جمله‎ای گفت که من از شنیدن آن به شدت ناراحت شدم و تصمیم گرفتم دیگر به دنبال کار نباشم. خانم مدیر گفت: بالای برگه‎تان بنویسد محجبه، اگر کاری بود خبرتان می ‏کنم.

بعد از فارغ‎التحصیلی از دانشگاه برای کار به کاریابی‎ها و آموزشگاه‎ها سر زدم. کارشناسی زبان انگلیسی خوانده بودم، رشته‎ای که اگر با آن کار نکنی بی‎فایده است. یادم می‎آید روزی با خواهرم به کاریابی رفتیم، البته پیش از رفتن تماس گرفته بودیم. مدیر کاریابی و کارکنانش خانم‎های موقر و محجبه‎ای بودند. اما خانم مدیر با دیدن ما تعجب کرد، چون کار پیشنهادی آن‎ها منشی یک شرکت خصوصی در شهرمان بود. جمله‎ای گفت که من از شنیدن آن به شدت ناراحت شدم و تصمیم گرفتم دیگر به دنبال کار نباشم. خانم مدیر گفت: بالای برگه‎تان بنویسد محجبه، اگر کاری بود خبرتان می ‏کنم.
از آن به بعد دیگر به دنبال کار نبودم، اگر کسی جایی را پیشنهاد می‌کرد برای مصاحبه می‌رفتم ولی خودم تلاشی برای یافتن شغل نمی‎کردم. حجاب برایم مهم‌تر بود.
از دوسال پیش زندگینامه‎ی علما را می‎خواندم، کتاب‎هایی با روح معنویت. تازه فهمیده بودم چه چیزی در درون من گم شده است که این‎گونه روحم بی‎قراری می‎کند. مدتی بود نمازهایم راضیم نمی‎کرد، روحم آرام نبود، اضطرابی پنهان در من شعله می‎گرفت. کتاب‎خوان حرفه‎ای بودم، رمان زیاد می‎خواندم، مخصوصا رمان‌های آمریکای لاتین. برای رمان‎های ایرانی نیز، مغرورانه، احترامی قائل نبودم، زیرا جز حرف‎ها و ماجراهای عاشقانه‎ی پیش‎پاافتاده حرفی برای گفتن نداشتند، البته آن‎هایی که من دیده بودم، به همین دلیل برایشان وقت نمی‎گذاشتم.
وقتی زندگینامه‎ی علما و حرف‎های خوب دنیا را می‎خواندم، علت اضطراب‎هایم را فهمیدم. چیزی در درون من گم شده بود و خانواده‎ی آئوندیا در «صدسال تنهایی» آن‎را برایم نیافته بود. زندگی مارسل در «در جستجوی زمان از دست رفته» نیز به من کمکی نکرده بود. نباکف در «سلاخ‎خانه‎ی شماره‎ی 5» مرا محکوم به سکوت کرده بود. نیچه، این ضد زن آلمانی، نیز نتواسته بود کاری برای اضطراب‎های روحم بکند که شاید خودش و عقاید پوچ‎گرایانه‎اش در «چنین گفت زرتشت» یا «حکمت شادان» عامل نگرانی‎های روح من بوده است. اما علما در دوسالی که من شرح زندگی‎شان را می‎خواندم، به من گفتند در لابه‎لای آیات خدا، خودم را بیابم.
یکی دوبار نیز کارشناسی ارشد شرکت کردم، حتی رشته‎ی روزنامه‎نگاری که خیلی دوست داشتم. دوره‎ی خبرنگاری در باشگاه خبرنگاران نیز دیدم، اما فرصتی نشد که در این زمینه کار کنم.
یکی از اقوام مرا برای کار به شرکتی معرفی کرد، خوشبختانه حجابم برایشان مسئله نبود. مصاحبه شدم و قرار شد به من خبر دهند که از چه زمانی به کار مشغول شوم، که تا یک‎سال خبر ندادند.
هنوز کتاب می‎خواندم و هفته‎ای یک‎بار به پایگاه بسیج می‎رفتم. چندماهی بود که از مصاحبه‎ی من گذشته بود و هیچ خبری نبود. می‎دانستم که مرا برای کار خبر نمی‎کنند، اما برایم مهم نبود. خرداد بود که متوجه شدم حوزه ثبت‎نام می‎کند، من نیز ثبت‎نام کردم. مدرک دانشگاهیم مرا از آزمون معاف کرد و فقط مصاحبه شدم. جواب مصاحبه را تلفنی خبر می‎دادند. اما دیر شده بود، فکر می‎کردم قبول نشده‎ام.
امام خميني تحصیل در حوزه حوزه سبک زندگی اسلامی سبک زندگی طلبگی طلبه فیضیه چی شد طلبه شدم؟نظر دهید »
مدرسه‌‏ی قیضیه‎ی قم را خیلی دوست داشتم، شاید به خاطر کتاب‎هایی که خوانده بودم و از فیضیه و ایوان‎هایش تعریف می‎کردند.
یک‎شب خواب دیدم که با پدرم به فیضیه رفته‎ایم، پدرم را به داخل راه ندادند و به من گفتند داخل شوم. وارد حیاط فیضیه شدم و از پله‎های سمت راستم بالا رفتم و وارد ایوان بزرگی شدم. روبه‎رویم چند درِ بسته بود. یکی از درها را باز کردم و داخل شدم. آن‎جا کلاس درسی برقرار بود. استاد در جای خود، رو به در، نشسته بود، تخته‎ی وایت‎برد کنار استاد نصب بود و بعد یک میز و صندلی که آقایی با کت و شلور طوسی‎رنگی پشت میز نشسته بود. شاگردان که همه معمم بودند، پشت به در و رو به استاد نشسته بودند. یکی دونفرشان برگشتند و به من نگاه کردند. جلو رفتم و بین استاد و آن آقای کت و شلواری، رو به شاگردان و روی زمین نشستم. آن آقای کت و شلواری، اسمم را در دفتر بزرگی که جلویش باز بود نوشت. بعضی شاگردان مانند شهید مطهری و شهید مفتح را شناختم. آن‌ها ارواح شهدا و آرمیدگان در خاک بودند و همه روحانی. استادشان حضرت امام رضوان‎الله‎تعالی‎علیه بود که من متأسفانه نفهیمدم چه درس می‎دادند.
کلاس تمام شده بود و من خود را در ایوان فیضیه دیدم. می‎خواستم از پله‎ها پایین بروم که برگشتم و دوباره درِ آن کلاس را باز کردم. امام خمینی وسط کلاس ایستاده بود، شاگردانی در کلاس نبودند، میز و صندلی استاد و آن آقای کت و شلواری هم در کلاس نبود. حضرت امام به من لبخندی زدند. دو روز بعد از حوزه تماس گرفتند و من طلبه شدم.
چند ماه بعد، نزدیک آخر ترم، از شرکت با من تماس گرفتند و گفتند که از شنبه کارم را شروع کنم. اما من نرفتم، چیز باارزش‎تر دیگری یافته بودم. کار برایم مهم نبود، حتی به قیمت فراموش کردن تمام لغاتی که با مشقت حفظ کرده بودم.
وقتی طلبه شدم، قصد نداشتم کار کنم، در جستجوی خدا آمده بودم. نمی‎دانم خدایی که یافته‎ام همان خدایی است که مرا به آغوش خود خوانده بود یا نه، اما آغوش مهربانی دارد، آن‎قدر که دیگر نه نیچه و نه جویس و نه بورخس و نه هیچ‎کدام از آن‎هایی که بحران‎های هویتشان را به من داده بودند، نمی‎توانند مرا از آغوش او جدا کنند، زیرا به من آموخته است که او را با بسم الله الرحمن الرحیم بخوانم.

به قلم: شریفی

برچسب ها: منتخب روز