طلبه نوشت
کارهای زیادی هست که ...

دوشنبه 23 بهمن 1396

کارهای زیادی هست که ...

تو زندگیم کارهای زیادی هست که باید انجام میدادم اما به هر دلیل یا شاید هم بهانه، یا هرگز شروع نکردم و یا نیمه کاره رهاشان کردم. به همین خاطر، تو زندگی من جای کوه، رشته کوهی از کارهای پشت گوش افتاده وجود دارد و خلاص شدن از دست این رشته کوه هم شده یکی از دل مشغولی های همیشگیم.

تو زندگیم کارهای زیادی هست که باید انجام میدادم اما به هر دلیل یا شاید هم بهانه، یا هرگز شروع نکردم و یا نیمه کاره رهاشان کردم. به همین خاطر، تو زندگی من جای کوه، رشته کوهی از کارهای پشت گوش افتاده وجود دارد و خلاص شدن از دست این رشته کوه هم شده یکی از دل مشغولی های همیشگیم.

میگویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. انگار درست میگویند، میشود! خاک که آمد؛ نفس مان برید. چاره ای نبود جز اینکه تمام خانه را برای بینهایت بار گردگیری کنم؛ هرچند مطمئن بودم این تمیزی دوامی ندارد و دوباره ریزگردها به ما حمله خواهند کرد. روسریم را پشت گردنم بستم. دستمال تنظیف خیسی برداشتم و از خاک خورترین جای خانه یعنی کتابخانه، شروع کردم. کتابها را از قفسه بیرون کشیدم.گاهی با دستمال، گاهی با دست و گاهی هم با فوت، خاکشان را تکاندم. قفسه ها را به نوبت، از پایین به بالا تمیز کردم. هر قفسه که پاک میشد؛ کتابها را با وسواس توی دلش میچیدم که یک دفعه معجزه شد. معجزه ای که با تمام معجزه های دنیا فرق داشت. نگاهش کردم. رنگ و لعابش نظرم را جلب کرد. جذاب به نظر میرسید. بله، این همان است که دنبالش بوده ام؛ خود خودش! ناخودآگاه احساس کردم باید به تمام حرفهایش، مو به مو عمل کنم. تو خیالم پی صاحبش گشتم. دوست داشتم مال خودم باشد اما آشنا نبود. توی دلم دعا کردم مال صادق، برادرم باشد که به شوهرم قرض داده. اگر هم نبود اقلکم مال غریبه نباشد بلکم بیشتر پیشم بماند.بَرَش داشتم. با انگشت عنوانش را دقیقتر خواندم:”غلبه بر پشت گوش اندازی“. جلدش را ورق زدم. صفحه ی اول، همان بالا با خودکار آبی نوشته بود:

 

شب مهتاب

برچسب ها: منتخب روز