طلبه نوشت
هدیه‌ی نو

دوشنبه 16 بهمن 1396

هدیه‌ی نو

چند وقتی بود دست به کیبورد نشده بودم و روزمرگی هایم را در وبلاگ منتشر نمی کردم، و فقط به اینیستاگرام اکتفا می کردم،در اصل دستانم و ذهنم احساس نا امیدی می کردند، حال تایپ کردن را هم نداشتم، یک ماه و نیمی می شود که از اینترنت کمتر استفاده می کنم و به قول خودمان در حال ترک هستم، مهتایی که روزانه چند گیگ چند گیگ حجم استفاده می کرد تبدیل شده بود به مهتایی که روزانه فوقش200 مگ حجم استفاده می کرد،این برای خودم و اطرافیانم بسیار عجیب بود، مثلا وقتی خانه پدرم بودم و بعد از حوزه با عجله تمام به مادرم می گفتم:«« زود لباس زینب رو تنش کن الان اسنپ میاد دم در، باید برم خونه تا زینب خوابش نبرده »»پدرم هم با خنده می گفت:«« چیه عجله داری ؟؟لپ تاپت منتظرته؟؟»»منم با خنده گفتم:«« نه دیگه ترک کردم.»»

چند وقتی بود دست به کیبورد نشده بودم و روزمرگی هایم را در وبلاگ منتشر نمی کردم، و فقط به اینیستاگرام اکتفا می کردم،در اصل دستانم و ذهنم احساس نا امیدی می کردند، حال تایپ کردن را هم نداشتم،  یک ماه و نیمی می شود که از اینترنت کمتر استفاده می کنم و به قول خودمان در حال ترک هستم، مهتایی که روزانه چند گیگ چند گیگ حجم استفاده می کرد تبدیل شده بود به مهتایی که روزانه فوقش200 مگ حجم استفاده می کرد،این برای خودم و اطرافیانم بسیار عجیب بود، مثلا وقتی خانه پدرم بودم و بعد از حوزه با عجله تمام به مادرم می گفتم:«« زود لباس زینب رو تنش کن الان اسنپ میاد دم در، باید برم خونه تا زینب خوابش نبرده »»پدرم هم با خنده می گفت:«« چیه عجله داری ؟؟لپ تاپت منتظرته؟؟»»منم با خنده گفتم:«« نه دیگه ترک کردم.»»
خلاصه تصمیم گرفته بودم، تا قبل از به دنیا آمدن پسرک، کمی بیشتر برای خودم و زینب باشم، حالا این هفته آخر هم انگار ثانیه به ثانیه اش هزار سال می گذرد، البته حدود چند هفته ای می شود که دائم بازیچه دکتر های مطب و بیمارستان می شوم، مطب شخصی یک حرف می زند و بیمارستان دولتی یک حرف، کلا مرا درگیر خودشان کردند و اعصاب برایم نگذاشتند، آخر سر هم طبق فرمایش دکتر بیمارستان یک روز بعد از تاریخ اصلی زایمان برایم وقت عمل گذاشتند، کلا شانس هم ندارم :) پس بیخیال.
یک هفته پیش تمام خانه را تمیز کردم تا برای ورود فرزند دوم آماده باشم و دیگر روز های آخر، استرس خانه را نداشته باشم و با خیال راحت با فرزند دوم وارد خانه بشوم، پس از نظر خانه هم، همه چیز بر وفق مرادم بود، اما دیگر این هفته آخر باید مال من و دخترک باشد، تا کمی با او خلوت کنم و درباره برادرش بیشتر با او صحبت کنم، تا وقتی که به خانه می آید ذهنش آماده باشد و با مهربانی تمام برادرش را در آغوش بگیرد، البته می دانم که زینب با برادرش کنار می آید، چون از همان اول زینب حق خواهری را به جا اورد و با مهربانی از حق خودش گذشت،  گاهی واقعا حس می کنم که درون نام زینب معجزه هاییست که بدون دخالت من یا چیز دیگری خودش اثرش را در وجود دخترک می گذارد. این روز ها از ته دل خوش حالم که اسم دخترم را زینب گذاشتم، ان شالله خود دخترک هم معجزه های اسمش را در آینده بفهمد و او هم برای فرزندانش نام های نیکو انتخاب کند.

 

همه چیز همین‌جاست

برچسب ها: منتخب روز