طلبه نوشت
کربلا به اصلِ خود رسیدن است!

دوشنبه 16 بهمن 1396

کربلا به اصلِ خود رسیدن است!

نوشتم "چقدر دوری".. دیدم تو دور نیستی، منم که دورم. مرکز عالم تویی! یعنی هر کس هرجایی غیر از کنار شما باشد دور است.. دورم.. دور و دلتنگ.. میدانی؟ دارم با دلتنگی یکی می‌شوم، گاهی احساس می‌کنم دلتنگی دارد از چشم هایم بیرون می‌زند، احساس میکنم نفس که می‌کشم دلتنگی می‌نشیند روی مولکول های هوا، قدم که میزنم دارم همینطور دل تنگی را روی زمینِ خدا پخش می‌کنم.

نوشتم "چقدر دوری".. دیدم تو دور نیستی، منم که دورم.
مرکز عالم تویی! یعنی هر کس هرجایی غیر از کنار شما باشد دور است.. دورم.. دور و دلتنگ.. میدانی؟ دارم با دلتنگی یکی می‌شوم، گاهی احساس می‌کنم دلتنگی دارد از چشم هایم بیرون می‌زند، احساس میکنم نفس که می‌کشم دلتنگی می‌نشیند روی مولکول های هوا، قدم که میزنم دارم همینطور دل تنگی را روی زمینِ خدا پخش می‌کنم.
اینطور دلتنگ بودن تا به حال سابقه نداشته است، فکر کن .. ظهر یک شنبه، صبح دوشنبه.. اول تاریخ و ساعت را به دلم گوشزد می‌کنم، می‌گویم ببین! الان شبِ جمعه نیست! دهِ صَفَر نیست! سه شعبان نیست! چرا انقدر بی قراری می‌کنی؟
مثل بچه ها که شب و روز سرشان نمی‌شود، پایش را کرده در یک کفش و داد می‌زند دل‌تنگم.. دل‌تنگم..
خسته ام، بلاتکلیفم، معلقم، باید فکرهایم را مرتب کنم، دلم را هم.. ببین.. انقدر همه چیز اینجا بر سر هم ریخته که دیگر نمیفهمم کدام فکرم درست است، کدام محبتم از روی دوستی با شماست و کدامش بر خلاف دوستی شما! اگر آن‌جا بودم سفره دلم را پهن می‌کردم رو به روی گنبدت، آن وقت هر کدام از این محبت ها را بر می‌داشتیم و نگاه می‌کردیم، هر کدام عطر "انّی سلم لمن سالمکم" داشت نگه می‌داشتیم، هر کدام عطر دیگری داشت می‌انداختیم دور، الی یوم القیامه!
تو بگو حالا من چه کنم؟ من با این همه آشفتگی، سفره ی دلم را کجا باز کنم؟رو به رویِ کدام گنبد؟ زیرِ کدام قبه؟
باور کن گرد حرم دویده ام.. بارها و بارها دویده ام..صفا و مروه را ندیده ام اما خوب می‌دانم هیچ کجا برایِ من ...

آه.. ای که مرا نخوانده ای..! کاش مرا خوانده بودی که خواندنِ تو عین هدایت است، عینِ پیدا شدن، عینِ پاسخ.. در پریشانی ام دست و پا می‌زنم، در فکرهایم غرقم.. یا سفینة النجاة! کِی می‌رسی؟
با پریشانی حافظ را به دستش سپردم، نیت کردم، حافظ را که بازکرد گفت: نمی‌خوانم.. ناراحت می‌شوی!
دلش پاک بود، می‌دانستم فال هایش بوی حقیقت می‌دهد؛ اصرار کردم..
گفت:
"یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکرد..
به وداعی دلِ غم‌دیده ما شاد نکرد!"

گفت: ببین.. بگذار یک فال دیگر بگیرم!‌ شادتر..
 گفتم: همین!
خواندیم و رسیدیم به تو:
"مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق.."

"راهِ عراق".. ای همه ی چاره ی من! من همه بیچاره تو..
حافظ هم درمان دردم را تو می‌بیند.. گفتم که.. از چشم هایم دل‌تنگی می‌بارد، دلم آویزان مانده.. ابن السّبیلم.. پیدایم کن..بخوان مرا..

پ.ن:
هر چه می‌دوم به "خود" نمی‌رسم..

 

بی‌همگان