طلبه نوشت
گفتگو با خدا

یکشنبه 15 بهمن 1396

گفتگو با خدا

گفتم تنها شده‌ام، درمانده شده‌ام، خسته شده ام، گفتم هیچ‌کسی را ندارم جز خودت. گفتم خیال می‌کنم حتی پدر و مادر هم ندارم. فقط تو را دارم و تو را دارم و اگر تو را نداشته باشم همان بهتر که نباشم.

گفتم تنها شده‌ام، درمانده شده‌ام، خسته شده ام، گفتم هیچ‌کسی را ندارم جز خودت. گفتم خیال می‌کنم حتی پدر و مادر هم ندارم. فقط تو را دارم و تو را دارم و اگر تو را نداشته باشم همان بهتر که نباشم.
گفتم پیامبر خودت می‌گوید کتاب الله و عترتی اهل‌بیتی. گفتم این از کتابت که توی دستم است و این هم از اهل بیتت که هر وقت مقابل آدم‌ها کم می‌آورم دستم را دراز می‌کنم سمتشان. فقط بیا و تکلیف مرا روشن کن. اگر تو هم مرا رها کرده‌ای دیگر تقلا نکنم برای زندگی.

قران باز کردم. سوره کهف را نشانم داد. آیه ۱۶. گفت بیا و ته این غار آرام بگیر. بیا و پیش خودم آرام بگیر. نمی‌دانستم چه بگویم به این دعوت، وقتی خدا هم تایید می‌کند تنهایی آدم را. می‌گوید بیا و با من تنها باش و آرام بگیر. می‌گوید بیا و توی تاریکی این غارِ دور از دسترس، پنهان شو... زیر چتر خودم...

تنها چیزی که الان دارم به آن فکر می‌کنم این است که اصحاب کهف ابتدا مردند و بعد آرام گرفتند. شاید خدا می‌خواهد بگوید در هیچ چیز این زندگی آرامشی نخواهی یافت، جز همان مرگ در آغوش خودم.
کاش زودتر ما را به آغوش خودش می‌کشید... کاش زودتر...
من که خودم این‌ها را می‌دانستم...

نارنج‌نامه