طلبه نوشت
هفت و سی و شش دقیقه

شنبه 14 بهمن 1396

هفت و سی و شش دقیقه

گفت: تا شش صبح دنبالش بودم..‌ از این خیابان به آن خیابان، از این بیمارستان به آن بیمارستان، پیدایش که کردیم دیدم هزار پاره شده، از پنجه پا تا جمجمه سر زخم داشت.. لاکردار بد زده بود.. لاکردار نرسانده بودش بیمارستان.. در رفته بود!

گفت: تا شش صبح دنبالش بودم..‌ از این خیابان به آن خیابان، از این بیمارستان به آن بیمارستان، پیدایش که کردیم دیدم هزار پاره شده، از پنجه پا تا جمجمه سر زخم داشت.. لاکردار بد زده بود.. لاکردار نرسانده بودش بیمارستان.. در رفته بود!
مسافر جلویی ‌پرسید: ببخشید گفتید خانومِ کی بودند؟
صدایش ‌لرزید و گفت: خانوم خودم بود.. پاک و معصوم.. غروب که می‌شد آماده می‌شد می‌رفت آن‌ محل مسجد.. اینجا که می‌دانید مسجد ندارد، خیابانش هم نه چراغ دارد، نه سرعت گیر، نه پل هوایی.. حالا فکر کنید یک زن با چادر مشکی در تاریکی..
ذهنِ تصویر پردازم صحنه را مجسم می‌کند: زن افتاده است روی پیاده رو، خون از زیر روسری اش می‌جوشد و روی آسفالت جاری میشود، چادر مشکی اش از سرش در آمده و دست در دست باد در خیابان پرواز می‌کند، گاهی به چرخ ماشین ها گیر می‌کند و پاره پاره می‌شود، چادر نمازش از کیفش بیرون آمده و افتاده همان اطراف، خون رسیده تا چادر نماز سفید و خودش را جا کرده است کنار  گل های قرمز ...
و همه در خانه منتظرند تا مادر از مسجد برگردد..
پریشان می‌شوم، دستی گلویم را فشار می‌دهد.
مسافر می‌پرسد: چند سالشان بود؟
با حسرت می‌گوید: ۳۹ سال..
سی و نه ساله های فامیل جلوی چشمم صف می‌بندد، هنوز جوانند! هنوز خیلی مانده تا بخواهند نباشند.. در دلم آرزو می‌کنم کاش فقط خیال پردازی های شخصی آقای راننده باشد تا واقعیت که دستش را از فرمان جدا می‌کند، اشاره می‌کند به تیر چراغ برق، ادامه می‌دهد: همین جا بود، همین خیابان.. این چراغ ها را هم تازه روشن کرده اند از بس اعتراض کردیم.. چهارشنبه بود، ساعت هفت و سی و شش دقیقه!
دقیق یادش هست، خیلی دقیق! حتما خیلی دوستش داشته که انقدر دقیق یادش هست، می‌توانست بگوید ساعت هفت، می‌توانست بگوید هفت و نیم، اصلا می‌شد بگوید هفت و سی و پنج اما "هفت و سی ‌و شش دقیقه" یعنی خیلی دوستش داشته است...
احساس می‌کنم همین حالاست که بغضش بترکد، دلم نمی‌خواهد شاهد اشک هایش باشم، پیاده می‌شوم بلکه با قدم زدن ذهنم را آرام کنم، نگاه می‌کنم به تیر چراغ برق که فاصله مان صد متر هم نیست، به خیابان و ماشین های وحشی اش، آنقدر وحشی که هر وقت  به آن طرف می‌رسم زمزمه می‌کنم "و لقد منَنّا علیک مَرَّةً أُخری" ، و همانا ما بر تو بارِ دیگر منت بزرگی نهادیم.
نگاه می‌کنم به جای خالی پل، به جای خالی سرعت گیر، به چراغ های یکی در میان روشن این سمت و آن سمت، نگاه میکنم به پیاده رو، صدای بغض آلود و لرزانش در سرم پیچ و تاب میخورد: " دیدم هزار پاره شده است.. دیدم هزار پاره شده است.. دیدم هزار پاره شده است.."
نگاه می‌کنم به پیاده رو‌‌، به فاصله ی بینمان که چند قدم بیشتر نیست، چهارشنبه است!

بی‌همگان