طلبه نوشت
شهر در تسخیر ملال

شنبه 7 بهمن 1396

شهر در تسخیر ملال

کتابی می‌خوانم با عنوان «فلسفه ملال» که عمیقا به جانم می‌نشیند. «لارس اسوِنس» که خودش در برهه‌ای از زندگی دچار ملال بوده است، تصمیم می‌گیرد برای رهایی از این درد به ظاهر شیک و در باطن کشنده، خود را سرگرم مطالعه‌ فلسفه‌ی آن کند و این مقاله‌ی بلند را ارائه دهد.

کتابی می‌خوانم با عنوان «فلسفه ملال» که عمیقا به جانم می‌نشیند. «لارس اسوِنس» که خودش در برهه‌ای از زندگی دچار ملال بوده است، تصمیم می‌گیرد برای رهایی از این درد به ظاهر شیک و در باطن کشنده، خود را سرگرم مطالعه‌ فلسفه‌ی آن کند و این مقاله‌ی بلند را ارائه دهد.

داستان ملال از آنجایی سربرآورد که زندگی‌هایمان از معنای فردی تُهی شد. از آن زمانی که هویت‌مان به «انسان حیوانی است که مجبور است کار کند» تقلیل یافت. از آن روزی که خدا را از پشت‌صحنه‌ی دنیا حذف کردیم و خودمان جایش نشستیم. از آن روز نامیمونی که گمان کردیم، باید تفاوت‌هایمان را انکار کنیم و همه به یک شکل درآییم. می‌دانید که معنا زاییده‌ی تفاوت است.

نمی‌خواهم کتاب را برایتان خلاصه کنم، می‌خواهم آنچه را که به نظرم در دنیای معاصر من عامل ملال است، بازگو کنم. همان چیزهایی که تمام تلاش‌شان را می‌کنند که ما، مجسمه‌های یک شکل و یک اندازه با سلیقه‌های یکسانِ کارخانه‌ی سرمایه‌داری باشیم.

تمام وجود من سرشار از ملال می‌شود وقتی که یک روز صبح از خانه بیرون می‌آیم و می‌بینیم ویترین تمام مغازه‌ها قرمز شده‌اند و خرس‌های قرمز و شکلات‌های قلبی، شهرم را تسخیر کرده‌اند و آدم‌های دوست‌داشتنی اطرافم، دخترکان سرخوش دبیرستانی و پسران هفده هجده ساله، بی‌تفکر و حتی بی‌احساس تن می‌دهند به آنچه دیگران برایشان تصمیم گرفته‌اند.

برای روزی که قرار است عاشق باشند. آنها، حتی برای نوع هدیه‌های عاشقانه‌ی شما هم تصمیم گرفته‌اند. ملال، از سرو رویمان بالا می‌رود وقتی که زن خانه‌داری که هر طلوع باید برایش بهانه‌ی عشق ورزیدن باشد، در تب و تاب ولنتاین می‌سوزد.

ملال یعنی همین روزهای نامگذاری شده، روز بوسه، روز عشق، روز موفرفری‌ها، روز پدر، روز مادر...

میان این روزهای برچسب خورده، نفس کم می‌آورم چون آدم‌ام و دلم نمی‌خواهد همان نیمچه اختیاری هم که به قیمتی گزاف برایم قائل شده‌اند، در بازی سیاسی و سرمایه‌داری ببازم.

دلم می‌خواهد روزی از خواب بیدار شوم و خودم روزم را نامگذاری کنم و نفس بکشم.

چه ملال‌انگیز است که روز عاشقی‌مان، روز عشق یک نفر دیگر باشد.
مگر آن روزی که هم را به نام کوچک خطاب کردیم، چه ایرادی داشت؟

 

مریم کمالی نژاد