طلبه نوشت
خانم های طلبه با روسری نمی خوابند!

سه شنبه 14 شهريور 1396

خانم های طلبه با روسری نمی خوابند!

تا سال سوم دبیرستان مثل همه بچه های رشته تجربی دوست داشتم برم پزشکی بخونم. پدرم هم گفته بودن دانشگاه فقط شیراز، راه دور نمیشه بری. آن خدابیامرز یه دایی داشتن که تحصلیکرده بودن و خارج زندگی می کردن. ایشون در بازنشستگی اومده بودن قم ساکن شده بودن و به صورت آزاد طلبگی میخوندن. هر وقت میومدن شیراز به من میگفتن کتاب عربیت رو بیار با هم بخونیم. من هم ایشون رو خیلی دوست داشتم و از بحث کردن باهاشون لذت می بردم. از طرفی تو مسابقات قرآن مدرسه ای هم زیاد شرکت می کردم .و بسیار علاقمند به مباحث تفسیری و مفاهیم قرآن.

تا سال سوم دبیرستان مثل همه بچه های رشته تجربی دوست داشتم برم پزشکی بخونم. پدرم هم گفته بودن دانشگاه فقط شیراز، راه دور نمیشه بری. آن خدابیامرز یه دایی داشتن که تحصلیکرده بودن و خارج زندگی می کردن. ایشون در بازنشستگی اومده بودن قم ساکن شده بودن و به صورت آزاد طلبگی میخوندن. هر وقت میومدن شیراز به من میگفتن کتاب عربیت رو بیار با هم بخونیم. من هم ایشون رو خیلی دوست داشتم و از بحث کردن باهاشون لذت می بردم. از طرفی تو مسابقات قرآن مدرسه ای هم زیاد شرکت می کردم .و بسیار علاقمند به مباحث تفسیری و مفاهیم قرآن. 

وقتی پیش دانشگاهی بودیم و دیگه جدی جدی آماده می شدیم برای کنکور یکی از دوستان، زن داداششون که معلم پرورشی بود میخواستن جامعه الزهرا غیر حضوری ادامه تحصیل بدن. ایشون به ما پیشنهاد دادن که بچه ها بیایید ما هم ثبت نام کنیم. 
اون موقع جامعه آزمون ورودی نداشت. می بایست کارنامه دیپلم مون رو پست می کردیم. از بین همه دوستان فقط برای من دعوتنامه شرکت در مصاحبه اومد.

کنکور رو که دادم خانوادگی رفتیم قم برای مصاحبه. اولین بار بود با اتوبوس قم می رفتم. اتفاقات جالبی هم در مسیر افتاد که اینجا نمیشه شرح داد. تو مصاحبه چی گذشت و قبلش دوستان چه توصیه هایی کردن هم بماند خیلی مفصله . فقط یادمه دوستام گفتن اگه بهت گفتن روز قدس ناهار چی خوردی؟ بگو روزه بودم، یا اگه پرسیدن اگه عاشورا و عید غدیر با هم تو یه روز تلاقی کنن چیکار می کنی، چی بگو. اتفاقا همین سوال رو ازم پرسیدن من هم با کمی تامل که مثلا نمی دونم و الان فهمیدم، گفتم خوب ماه های قمری تلاقی ندارن!

خلاصه نتایج کنکور اعلام شد؛ همه فامیل رفتن روزنامه گرفتن و همه با کمال ناباوری اسم بنده رو پیدا نکردن. خیلی ها حضوری اومدن دلداریم دادن و خیلیها هم تلفنی خودشون رو در غم بنده شریک دانستن.

هفته اول مهر هم گذشت و از جامعه هم خبری نشد. مصمم شده بودم دوباره جامعه ثبت نام کنم که پستچی زنگ زد و نامه دعوت به ثبت نام رو آورد. این بار همه فامیل اومدن خونمون و با هر زبانی که می تونستن سعی کردن از رفتن منصرفم کنند. یکی میگفت حیفه نرو دوباره کنکور بده تو بد انتخاب رشته کرده بودی. یکی از اقوام که خودش زن روحانی بود گفت نرو حوزه طلبه ها خیلی افسرده هستن افسرده میشی. یکی مسخره کرد حالا یه عمامه هم بذار. یکی گفت حالا که میری کتاباتو هم ببر بشین برا کنکور سال دیگه  بخون. یکی شون هم گفت طلبه ها شبا با روسری میخابن یه وقت تو این کارو نکنی کچل شی!

خلاصه خدا بیامرزه بابا رو، با این که ادامه تحصیل خارج از شیراز رو منع کرده بود ولی با رفتنم به قم موافقت کرد و گفت: «برو دخترم. انسانها با مهاجرت رشد می کنن.»

جریان ثبت نام و برخوردهای محبت آمیز مسئول پذیرش جامعه الزهرا هم بماند. خاطراتی بسیار شیرن و جالب هستند. خلاصه این گونه بود که حقیر طلبه شدم و انشاء اله تا آخر عمر طلبه بمانم.
احب الصالحین و لست منهم لعل الله یرزقنی صلاحا

برچسب ها: چی شد طلبه شدم