طلبه نوشت

بهشت حوزه
یکشنبه ۲ تير ۱۳۹۸

بهشت حوزه

سال‌ها از تولد برادرانم گذشته بود و هر دو‌ برخلاف میل مادرم وارد کار فنی شدند و هرکدام در کار خود استادی باانصاف و‌ خداترس و‌ مردم‌ دار، اما خب خواسته مادرم فراتر از اینها بود. با این وجود هرگز خواسته قلبی‌اش را با اجبار نخواست.


آرزوی پدرم
یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸

آرزوی پدرم

چقدر زود گذشت. من دلتنگ تر از همیشه به پدر شده بودم. در افکار خودم غوطه‌ور بودم که صدای گوشی همراهم مرا به خود آورد. پشت تلفن صدای پرعشق پدر بود، که از آرزوی خود مبنی بر طلبه شدن من سخن بر زبان می‌آورد. پدر درکنار شهدا و مشایعت با کنیزان حضرت زهراسلام الله علیها برای طلبه شدن من دعا کرده بود.


قاب عکس
چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸

قاب عکس

همه چیز از یک قاب عکس شروع شد. قاب عکس مربع کنار طاقچه، او درآن عکس دو زانو نشسته بود و آبی چشمانش خیره بود به لنز دوربین عکاسی، معلوم بود خسته است، اما لبخندش عمیق بود. یکی از دسته‌های عینکش میان انگشتان دستش تاب می‌خورد و خودکار آبی رنگی در دست دیگرش.


طلبه‌گی‌ام مرا افتخار
سه شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۸

طلبه‌گی‌ام مرا افتخار

زمان اعتکاف بود، من هم مثل بقیه دوستان و همشهری ها برای انجام اعمال اعتکاف به مسجد رفته بودم.
آنجا جمعی از خواهران محجبه و خوش برخورد را دیدم که از معتکفین با روی خوش استقبال می کردند.
حجاب و متانت و سادگی آنها مرامجذوب خود کرد.


زبان ایتالیائی، فرانسه و زبان دین

زبـان ابزار مهمی است که می‏توان با آن به راحتی دین اسلام را در کشورهایی که پر شده‏ اند از تبلیغات منفی علیه این دین پر مهر و عطوفت، انتشار داد. هروقت خواستم دست به کاری بزنم، نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و چگونه باید آن را ادامه دهم. به نوعی زبان، که ابزار انتقال افکار است را بلد بودم، اما مطلبی برای انتقال نداشتم. آنگاه به یاد رهبر عظیم الشأن امام خامنه ای (مدظله العالی) افتادم که برای جوانان غربی نامه نوشتند، به زبان خودشان، هزار فکر به سرم آمد، احساس شرم کردم؛ که چرا تبلیغ در آنسوی مرزها را جدی نگرفته ایم؟! تا آنجا که شخص اول مملکت اسلامی و نایب برحق امام عصرعجل الله تعالی فرجه الشریف دست به قلم شود!


آن روزها...
سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

آن روزها...

در و دیوار این عمارت برایم ذکر خدا را داشت. با ضمیر ناخودآگاهم تکبیر و تهلیل همه خشتهایش را می شنیدم. نشستن زیر درخت گردو و توت وسط حیاطش و حرکت ملایم برگها در نسیم آرام عصرگاهش را با هیچ جای دنیا عوض نمی کردم. عرفانمان با شکوفه های انارش گل می کرد و با هر دانه گردو به ثمر می نشست.
طلبه هایش هم جنسشان آسمانی تر بود. حوزه را از جان و دل دوست داشتند و برای کار فی سبیل الله در حوزه سر و دست می شکستند. آنها که مجرد بودند معمولا تا دم غروب برای رتق و فتق کارهای فرهنگی می ماندند و آنها که متاهل بودند از فضای خانه گرفته تا ماشین و هر چه داشتند بدون هیچ چشم داشتی برای حوزه مایه می گذاشتند. تنها انتظارشان آن بود که صاحب حوزه آنها عنایتی کند و اسمشان را در لیست سربازان خود رد کند.


ربیع جوانی و طلبگی
سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

ربیع جوانی و طلبگی

فکرش را که می‌کنم می‌بینم، شاید کلید عنایت طلبگی‌ام صدها سال پیش زده شد؛ زمانی که در پی آزار و اذیت‌های روس‌های کمونیست، پدربزرگم، محمود بدیراُف، عزم هجرت از شهر و دیارش، باکو را در پیش رو گرفت و شد مش ولی تنیده، ساکن بندرانزلی! هجرتی که با پشت سر گذاشتن دارایی‌هایش، از زندگی در آپارتمان و سرکارگری در معدن گرفته تا بستگان دور و نزدیک سختی‌های بسیاری به دنبال داشت! پدربزرگی که پازل شخصیت‌اش تنها از خدارحمت کندهای اطرافیان و خاطرات مادر، برایم شکل گرفته! از اینکه مجبور بودند برای روزه گرفتن در ماه مبارک، پتو از پنجره‌ها آویزان کنند تا کسی از روس‌های لائیک، متوجه بیداری سحر آنها نشوند و به دنبالش، آزار و اذیت و تمسخر مسلمانان! بگذریم…


وقتی مرغ آمین، آمین می‌گوید
چهارشنبه ۱۳ تير ۱۳۹۷

وقتی مرغ آمین، آمین می‌گوید

سیزده ساله بودم که لباس سفید عروسی به تن کردم و شدم خانم خانه! همان وقت بود که همه‌ی آرزوهایم را بغچه کردم وگذاشتم گوشه‌ی صندوقچه‌ی دلم. هرزمان که تنها می‌شدم، سراغ دلم می‌رفتم و یک آرزو برمی‌داشتم وبا آن غرق رؤیا می‌شدم. ازمیان همه آرزوها یکی را خیلی دوست داشتم. ولی از ترس این‌که هیچ‌وقت به آن نرسم سراغش نمی‌رفتم.


حوزه و پریدن خواستگار!
دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷

حوزه و پریدن خواستگار!

مجبور بودم شب های امتحان کتاب را باز کنم و بخوانم که البته صفحه های سی تا چهل کتاب بود که به عالم زیبای خواب سفر می کردم. اصلاً شب های امتحان خواب معنای دیگری داشت. پیش دانشگاهی، آخرین امتحان. بال در آوردم. چی از این بهتر.


من هم به آرزوی مامانم رسیدم
دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷

من هم به آرزوی مامانم رسیدم

وسط هر پنج تا پلکی که میزدم از خودم میپرسیدم: "یعنی قراره چارسال دیگه, هم درس بخونی و هم عذاب بکشی؟ ".