طلبه نوشت

رَبّ رزاق و بی نظمی باران
چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷

رَبّ رزاق و بی نظمی باران

بی هیچ نظمی بر شیشه ردی از خود به جا می گذاشتند و بعد جاذبه ی زمین سُرِشان می داد به سمت پایین. این وسط آسمان با رعد وبرق های پی در پی عکاس این طراحی نامنظم باران بود.


لیلا حبیب
سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷

لیلا حبیب

اسم امیرالمومنین دلم را می‌لرزاند، به آقا سلام می‌دهم و می‌روم پی پیدا کردن خادم. خادمی را بین جمعیت کاروانی که تازه وارد صحن شده بود پیدا می‌کنم. سرش شلوغ است، برایش توضیح می‌دهم، خادم هم انگار عربی زیاد بلد نیست. به پیرزن می‌گوید برو سمت گمشدگان، گوشه‌ی صحن، پیرزن ترسیده است و به من نگاه می‌کند، به خادم می‌گوید: تنها بروم؟ خادم به من نگاه می‌کند و می‌گوید “شما همراهش می‌رید؟؟”


شهری قریب و غریب
دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷

شهری قریب و غریب


تولید ملی، نیازمند حضور فعال زبانی ما(۳)

از آب گل‌آلود بازارهای شب عید ماهی بگیریم!

آن اطراف سوپرمارکت و بقالی نبود. یک دکه بود کنار خیابان که جنس بقالی هم داشت. آبمیوه‌هایش تایوانی و عربی بودند، تنها آبمیوه‌ی ایرانی‌اش نی نداشت. خارجی‌ها را برگرداندم و گفتم همان ایرانی بدون نی را بده. چشم گرداندم دنبال شکلات ایرانی. مترو و کیت کت و هوبی و ...، پرسیدم شکلات ایرانی نداری؟ گفت نه. گفتم خب پس همین آبمیوه را حساب کن. پسرک نوجوانی منتظر بود تا کار من تمام شود.


تولید ملی، نیازمند حضور فعال زبانی ما(۲)

دو طرف خیابان پر است از مردمی که پای بساط دستفروش‌ها یا پشت ویترین‌ها و داخل مغازه‌ها دنبال کالا و پوشاک مورد نیازشان هستند. یک شب آخر سالی شلوغ در یکی از بازارهای کرج.
از اسکاچ و شمع وارمر، تا کفش و کیف و مانتو و لباس بچگانه، هرچه دست می‌گذاری بوی کشتی‌های تجاری و انبارهای گمرکی می‌دهد. بوی دلگیر کالای چینی. از بساط دستفروش لوازم ریز آشپزخانه‌ای، تا مغازه‌ای که دیروز لباس خانگی تولیدی خودش را می‌فروخت، تا فروشگاه بزرگ حاجی ارزونی که از همان گیت ورودی‌اش بوی تند جنس تاناکورا دل و دماغت را می‌زند.


تولید ملی، نیازمند حضور فعال زبانی ما(۱)

کنار جاده، ردیف به ردیف پاندای کوچک و بزرگ چیده شده، اما آن وسط‌ها چند خرس قطبی خیلی سفید وسوسه‌مان می‌کند بزنیم روی ترمز و قیمت بگیریم. مرد فروشنده چند سایز خرس قطبی سفید می‌دهد دستمان و می‌گوید: اصله خانوم. آلمانی، هم دوخت هم پارچه. بنداز تو ماشین لباسشویی، هیچیش نمیشه.


از عشق
پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶

از عشق

نه به خاطر "روز عاشق ها و رنگ قرمزش" اما به خاطر "نیازی که سالهاست ندیده گرفتیم"!

از همان روزی که یکی از جوانترهای "گریزان از ازدواج" فامیل با لطافت خاصی از فیلم عاشقانه گفت، یک ناقوس بزرگی تو سرم زنگ زد. مرد جوانی که هیچ کدام از کلمه ها و آداب و منش اش به عشق و عاشقی نمی خورد، داشت ازین گلایه می کرد که چرا این همه سال یک عاشقانه درست و درمان از صدا و سیما پخش نشده.


حس تلخ
چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶

حس تلخ

به چهره‌ش نگاه کردم. همه حس‌های تلخ دنیا رو تو خودش جا داده بود؛ چشماش غم داشت و پر بود از دلتنگی‌. گره‌های پیشونیش عصبانیتش رو داد می‌زد و اضطراب و بی‌تابی تمام حجم صداش رو پر کرده‌بود.


به تماشا نشستن
دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۶

به تماشا نشستن

تنگه ابوقریب
نویسنده و کارگردان: بهرام توکلی
یک.
جنگ بود و جنگ بود و انفجار و آتش بازی! بدون یک داستانِ محوری ! محورِ همه شخصیت ها و خرده داستان ها همان جنگ بود..!
اما جنگش خیلی خوب جنگ بود و آدم را کاملا میخکوب می‌کرد! برای اولین تجربه یک کارگردان در این ژانر خیلی خوب بود!


کربلا به اصلِ خود رسیدن است!
دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۶

کربلا به اصلِ خود رسیدن است!

نوشتم "چقدر دوری".. دیدم تو دور نیستی، منم که دورم.
مرکز عالم تویی! یعنی هر کس هرجایی غیر از کنار شما باشد دور است.. دورم.. دور و دلتنگ.. میدانی؟ دارم با دلتنگی یکی می‌شوم، گاهی احساس می‌کنم دلتنگی دارد از چشم هایم بیرون می‌زند، احساس میکنم نفس که می‌کشم دلتنگی می‌نشیند روی مولکول های هوا، قدم که میزنم دارم همینطور دل تنگی را روی زمینِ خدا پخش می‌کنم.