طلبه نوشت

تربیت دینی
دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷

تربیت دینی

پیامبر فرمودند: پدران و مادران آخرالزمان، بیشتر توجه خود را صرف برآوردن نیازهای مادی فرزندان خود نموده و از تربیت دینی آن‌ها غافلند. برخی از آن‌ها، چیزی از واجبات و فرائض را به فرزندانشان نمی‌آموزند و اگر فرزندی شخصاً برای یادگرفتن احکام اقدام نمود، او را از این کار باز می‌دارند و در مقابل امری گذرا و اندک از دنیا، از آنها خشنود می‌شوند، و تنها به كاميابى‌‏هاى دنيوى آنها راضى‏‌اند.


اجدادِ ” دلت پاک باشه “ها
پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

اجدادِ ” دلت پاک باشه “ها

سمشون مُرجئه بود! میشه گفت اجدادِ ” دلت پاک باشه “های امروزی! فرقه بودن برا خودشون! درست نقطه مقابل خوارج، که میگفتن پاتو یکم از دین چپ بزاری خونت حلاله!


در انتظار نوعروس
دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

در انتظار نوعروس

آن آقا بعد پارک ماشینش ،سریع خیابان را وسط زد و از دستگاه پولش را گرفت و من بلافاصله بعد از او در حال انجام عملیات گرفتن پول شدم .پول نگرفته بودم که صدای فریادی شنیدم پشت سرم را نگاه کردم و چیزی نفهمیدم ...


دسته گل عروسی
دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

دسته گل عروسی

بعضی از موقعیت ها، اشخاص، اشیاء، احساسات و غیره و غیره همون آلیوم کِپاهای دور و برمون هستن! اونی که هستن نیستن! در حد خودشون خوبن نه بیش از آنچه که هستن… اصلا برای اهل دلش، کل دنیا یه جور آلیوم کپای بی ارزشه! اونی که هسـت، نیــست!


یادت باشد
یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷

یادت باشد

قلبم آتش گرفت. اشک‌های چشمانم را پاک کردم و با بغض کتاب را به آخر رساندم. نطقم باز نمی‌شد. سرتاسر سکوت بودم. سکوتی که نشان دهنده‌ی این بود که معلق مانده‌ام و نمی‌دانستم‌ کجای راه قرار دارم. شاید جاماندگی تمام وجودم را به اسارت خود برده بود و این سکوت مثل خوره‌ای به جانم افتاده بود. سکوتی که نشان می‌داد این کتاب خودش راه هدایت امثالی مثل من است که با نور امید شهیدی به ادامه مسیرشان می‌اندیشند.


آبنبات
یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷

آبنبات

هنوز پایم به دفتر مدرسه نرسیده بود، دیدم یکی از بچه‌ها به سرعت و خانم خانم گویان به طرفم می‌دود، به طرفش برگشتم و او آهسته و نفس‌زنان گفت خانم عسل دفتر نقاشی شو با آبنبات ِ ریحانه عوض کرد!


رَبّ رزاق و بی نظمی باران
چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷

رَبّ رزاق و بی نظمی باران

بی هیچ نظمی بر شیشه ردی از خود به جا می گذاشتند و بعد جاذبه ی زمین سُرِشان می داد به سمت پایین. این وسط آسمان با رعد وبرق های پی در پی عکاس این طراحی نامنظم باران بود.


لیلا حبیب
سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷

لیلا حبیب

اسم امیرالمومنین دلم را می‌لرزاند، به آقا سلام می‌دهم و می‌روم پی پیدا کردن خادم. خادمی را بین جمعیت کاروانی که تازه وارد صحن شده بود پیدا می‌کنم. سرش شلوغ است، برایش توضیح می‌دهم، خادم هم انگار عربی زیاد بلد نیست. به پیرزن می‌گوید برو سمت گمشدگان، گوشه‌ی صحن، پیرزن ترسیده است و به من نگاه می‌کند، به خادم می‌گوید: تنها بروم؟ خادم به من نگاه می‌کند و می‌گوید “شما همراهش می‌رید؟؟”


شهری قریب و غریب
دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷

شهری قریب و غریب


تولید ملی، نیازمند حضور فعال زبانی ما(۳)

از آب گل‌آلود بازارهای شب عید ماهی بگیریم!

آن اطراف سوپرمارکت و بقالی نبود. یک دکه بود کنار خیابان که جنس بقالی هم داشت. آبمیوه‌هایش تایوانی و عربی بودند، تنها آبمیوه‌ی ایرانی‌اش نی نداشت. خارجی‌ها را برگرداندم و گفتم همان ایرانی بدون نی را بده. چشم گرداندم دنبال شکلات ایرانی. مترو و کیت کت و هوبی و ...، پرسیدم شکلات ایرانی نداری؟ گفت نه. گفتم خب پس همین آبمیوه را حساب کن. پسرک نوجوانی منتظر بود تا کار من تمام شود.