طلبه نوشت

شیر دارخوین
پنجشنبه ۱ فروردين ۱۳۹۸

شیر دارخوین

جواد، جوانی شجاع و جسور بود، که انگار شجاعت و مردانگی را به تکه‌ای از وجودش سنجاق کرده بودند.در بحبوحه‌ی انقلاب، همراه دوستانش تظاهرات خیابانی راه می‌انداخت و علیه حکومت پهلوی قیام می‌کرد، از آن روز به بعد، اسم جواد فِری سر زبان‌ها افتاده بود و شجاعتش نقل مجالس شده بود.


فرنگیس
یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۷

فرنگیس

بی شک، واژه‌های غیرت، شجاعت، مقاومت، در کنار نام تو، به زیبایی الماس می‌درخشد، زمانی که با تبری، به سرِ سرباز عراقی زدی و او را به هلاکت رساندی و با دستان خالی‌ات، دیگری را به اسارت گرفتی.


نامیرا
یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۷

نامیرا

دلم در میان صفحات تاریخ جامانده و در شبی ابری سرگردان شده
همان شبی که مهتاب کم کم از میان ابر های تیره بیرون آمد و
به عکس تصویرش در میان حرکات آرام برکه لبخند زد...
دل بی تابم میان سوختن چوب و خاشاکِ آتشِ کنار برکه، جامانده و سوخته
دلم کنار نگاه بی قرار ام وهب مانده
کنار دل مشغولی های عبدلله...


دعبل و زلفا
سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷

دعبل و زلفا

نسیم وجود زلفا، چون شبنمی، روح و طبع لطیف شعر دعبل را می‌آراید و غنچه‌های نو ظهور اشعار دعبل دوباره شکوفا می‌شوند.
از این رو در وصف مظلومیت اهل‌بیت و افشاگری ظلم‌های حکومت، اشعاری آتشین می‌سُراید و ولوله‌ای در بغداد راه می‌اندازد.


چشم روشنی
دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۷

چشم روشنی

سرم را به شیشه اتوبوس تکیه داده و چشمانم به جاده خیره مانده بود، دست بردم توی کیف و کتابم را برداشتم و شروع به خواندن کردم.
خاطرات فاطمه و سید جواد آنقدر خواندنی بود، که مسیر راهِ کرج به قم، برایم مثل برق و باد گذشت.


پر از فاطمه
دوشنبه ۱۷ دى ۱۳۹۷

پر از فاطمه

احضاریه، کتابی‌ست که در رفت و برگشت از حال به گذشته است، گاهی آنقدر نویسنده با قلم روان و دلنشینش از گذشته می‌گوید که حس میکنی پرده‌ای مقابل چشمانت است و درحال تماشای گذشته هستی، آنقدر عمیق که گذر زمان را از یاد می‌ببری و خودت را همراه کتاب به دوردست‌ها میسپاری، آن روزهایی که مهاجرین و انصار پیمان خودشان را با علی علیه‌السلام شکستند و اورا تنها گذاشتند، آن روزهایی که تنها پشتیبان و تکیه‌گاه علی علیه‌السلام فاطمه سلام‌الله‌علیها بود.


بی قرار
پنجشنبه ۱۳ دى ۱۳۹۷

بی قرار

شاید بعضی‌ها فکر کنند که شهدا آدم‌های خشک مقدس، یا مثل حرف جالب شهید قربانی اهل « آقاجون بازی » بودند، اما این چند صباحی که در خاطرات شهدا غرق شدم، فهمیدم که نه! اصلا اینطور نیست و واقعا شهدا هم مثل ما زندگی می کردند، سفر می‌رفتند، تفریح می‌کردند، حتی شوخی کردن هایشان هم مثل ما بوده است. حامد به زیرپایی زدن معروف بود و هیچ کس نمی‌توانست از زیر دستش در برود، این هم خاطره کوچکی از شیطنت های حامد که توی کتاب آمده و لبخند را روی صورتم نشاند.


دلتنگ نباش
یکشنبه ۲ دى ۱۳۹۷

دلتنگ نباش

انگشتانم روی کیبورد گوشی سُر می‌خورد، ایمان مستمر، عمل مکرر، این جمله روح‌الله خطاب به دوستش اولین چیزی بود که مثل زر توی دستانم می‌درخشید، بدون معطلی کاغذ کوچکِ لای اسباب بازی دخترک را برداشتم و این تعبیر زیبا از تقوا را، یادداشت کردم و لای کتابم گذاشتم، هر حرف روح‌الله، در پسِ پرده، تعبیرهای عمیقی توی خودش گنجانده است.


قصه دلبری
یکشنبه ۲ دى ۱۳۹۷

قصه دلبری

هرکجای کتاب را که بنگری، چیزی جز عشق محمد حسین به همسرش نمیبینی، حتی ابراز علاقه‌شان هم حسینی بود و با جملاتی مثل: ای مهربان تر از پدرم و مادرم حسین ختم‌می‌شد.
بگذارید یک نفس عمیق بکشم و راحت‌تر بگویم: زندگی عاشقانه حسینی‌شان چقدر زیباااااا بود.


حماسه یاسین
پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۷

حماسه یاسین

یک شب بیدار شدم و دیدم کسی در اتاق نیست! رفتم بیرون. چون معمولاً صابون در دستشویی نبود کورمال کورمال به داخل تدارکات دسته رفتم.
ناگهان یکّه خوردم. پشت کارتن‌های تغذیه قامتی بلند ولی خمیده با گردنی کج دیدم. رفتم داخل....