طلبه نوشت

فطرت های تراریخته
شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

فطرت های تراریخته

حال خوشی نداشتم.دوست داشتم با یک خواب اصحاب کهفی از دنیا و مافیها منقطع شوم؛ شاید کمی آرامش پیدا کنم. بالشتم را در ترنج فرش گذاشتم و پتو را روی سرم کشیدم تا نه صدایی بشنوم و نه چیزی ببینم. نفسم که به شماره افتاد پتو را کنار زدم.
فسقل بانوی شش ساله که ترکیبی از یک اسکلت و روکشی از پوست سبزه گون است، موهای فرفری اش را برس کشید. تِل زد و کفش های مجلسی تق تقی اش را که بهش کوچک شده پوشید. پشت پاشنه اش را هم خواباند و فِرت و فِرت شروع کرد به راه رفتن. آنقدر تند و تند بالای سرم راه رفت که خط مسیرهای عبورش در ذهنم سیاه مشق شد. هر آنچه توی هال به نظرش اضافه بود سرجایش گذاشت.


اتفاق های کوچک، درس های بزرگ...
سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶

اتفاق های کوچک، درس های بزرگ...

دو سه هفته ای از زندگی مشترکمان گذشته بود و من دوست داشتم که خانواده ی همسرم را برای ناهار دعوت کنم. مهمان ها حاضر شدند، سفره پهن شد و از قیمه ی من که هشتاد درصدش آبِ قرمز بود و بقیه اش گوشت و لپه رو نمایی شد.


جان و جگرم سوخت
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶

جان و جگرم سوخت

یک روپوش صورتی داده‌اند به من. آن قدر گشاد است که می‌شود از آن به عنوان یک چادر مسافرتی استفاده‌ کرد. آن هم نه برای یک نفر یا دو نفر، تمام قوم و قبیله‌ام تویش جا می‌شوند. یازده‌تا بچه تو یک اتاق زیر مهتابی هستند. زردی دارند. انگار با هم قرارداد بسته‌اند که یکی بعد از دیگری ونگ وونگ کنند. سرسام گرفتم.


یادداشت یک زلزله زده البرزی

بدون بالش سر روی زمین گذاشته بودم و داشتم با خواهرم گپ میزدم. دخترکم بالای سرم آرام مشغول بازی بود که یک لحظه صدای خالی شدن بار خاور آمد. با ترس و تردید گفتم زمین داره می لرزه؟؟ که خواهرم فریاد زد یا حسین زلزله!!!


برف پاکن ها بهانه باران را می گیرند

دلتنگم، برای صدای برف پاک کن، از یک باران حسابی، که نور چراغ های شب گم شود در قطراتش.


محرم در شهر من
چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶

محرم در شهر من

این روستا مرکز دهستان دهملا در ۲۰ کیلومتری غرب شاهرود در مسیر جادهٔ شاهرود - دامغان جای گرفته‌است. در روز عاشورا مراسم آئینی باشکوهی برگزار می شود. صبح عاشورا مردم دسته دسته به حسینیه بزرگی که برای برپایی این مراسم است مراجعه میکنند. خانمها در اتاقکهای اطراف که به صحن سوله مشرف است و دیوارهای شیشه ای برای تماشای مراسم دارد، مستقر میشوند.


فقط عباس می‌تواند
جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶

فقط عباس می‌تواند

داشتيم با مادر از روضه برمی‌گشتیم. از کناره خیابان حرکت می‌کردیم، مادرم جلو و من پشت سر او راه می‌رفتم، یک‌دفعه متوجه شدم مادرم با شدت زمین خورد.


معجزه
پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶

معجزه

من مبحث « معجزه » را خیلی دوست دارم و هر دفعه آن را تدریس می کنم، خودم احساس افتخار می کنم. مرحبا به این دین و این مذهب که ما را سربلند کرده است.


دجال ستیزان
دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶

دجال ستیزان

شاید نام وبلاگ چیزهای عجیبی توی ذهنتان تداعی کند. اما خود وبلاگ چیز خوبی است. دست‌نوشته‌های خوبی دارد. بخوانید و لذت ببرید. در ادامه یکی از پست‌های این وبلاگ را با هم می‌خوانیم


خانه‌داری بهترین شغل دنیا
دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶

خانه‌داری بهترین شغل دنیا

بعد از 3روز از 7صبح تا 7شب سر پا بودن و سروکله زدن با 200و اندی آدم از سراسر کشور و کلی فشار کاری امروز بالاخره از صبح تا شب مال خودم بودم، کلاس‌ها پیچانده شد و خانوم خونه بودم و از زندگی بسی لذت بردم.